بعدازگذاشتن آخرین پست،رفتم که بخوابم.کورس سرهنگ زاده داشت می خوند ومن داشتم گوش می کردم.
...وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن، نازکشیدن فایده نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره...
جواد(برادر الهه) زنگ زد وگفت: بابا تموم کرد.
جواد دوسالی خارج ازایران بود وپیرمرد انگار منتظر دیدن پسربزرگش بود تا دست به دست مرگ بده.
جواد یک هفته ای بیشتر نیست که برگشته وبعد از ترخیص اثاث منزل ووسایلش ازگمرک ،دوروزی بود که برای دیدن پدر به مشهدرفته بود.
الهه الان خوابه ومن نمی دونم صبح زود اگه بخواهیم راه بیافتیم سمت مشهد،به خاطر این مسافرت چه بهانه ای باید سرهم کنم.
درضمن انگشتای خودم حسابی سرد شدن وکاردیگه ای ندارم جزاینکه خبر درگذشت مردی روبدم که خیلی دوستش داشتم.مرد مهربونی که دیر پیداش کردم وزود ازدست دادمش.
صدای سوزناک سرهنگی زاده بدجوری توی خونه می پیچه.خاموشش می کنم.حالا دیگه سکوت مطلقه.نه سرهنگی زاده می خونه ونه پدر خانم من.
راستی به ساعت پایین پست ها نگاه نکنید.نمی دونم چرا اشتباهند.الان ساعت ۲:۳ دقیقه بامداد است.
اولین بار یک قاضی ازاین عبارت استفاده کرد.او زمانی که می خواست بگوید ارزش سهام شرکت ... خیلی ارزش دارد گفت:یک قطعه از آسمان است.بعدها ازاین عبارت، برای تدوین قانونی استفاده شد که هیات نظارت براوراق بهادار آمریکا (SEC) بعداز سقوط وال استریت، مجبورشد تهیه کند.
"قانون آسمان آبی" بعد از قانون مربوط به مجازات آدم کش ها وقاتلان، والبته درردیف قانون مبازره با پولشویی، دردسته مهم ترین قوانین ایالات متحده به شمارمی رود.
براساس این قانون،خرید وفروش سهام توسط همه آنهایی که به اطلاعات درونی شرکت ها دسترسی دارند، ممنوع است ودرصورتیکه چنین اتفاقی کشف شود، متخلف مجبور به پرداخت جریمه های سنگین خواهدشد.
این را یادآوری کردم برای اینکه بگویم درایران هنوز چنین قانونی نداریم.
یادم هست در تابستان 1380 که به اتفاق تعدادی از مدیران ارشد اقتصادی کشور وجمعی ازهمکاران رسانه ها برای افتتاح نخستین شعبه بورس منطقه ای کشور،به مشهد رفته بودیم، نخستین خرید دراین بازار توسط جناب آقای دکترحسین عبده تبریزی انجام شد.ایشان درنخستین معامله بورس منطقه ای مشهد، تعداد 15 هزارسهم شرکت "سرمایه گذاری ساختمان" را خریدند. دکتر عبده آن روزها یکی ازسه کارشناسی بود که به انتخاب وزیر اموراقتصادی ودارایی، درشورای بورس عضویت داشت.
فردا روزنامه ها تیترزدند که:بورس منطقه ای مشهد با خرید سهام یک شرکت توسط یک عضوشورای بورس افتتاح شد.
خدابیامرزد مرحوم نوربخش را. بعداز افتتاح رسمی بورس مشهد ازاو پرسیدم آقای دکتر اگر یکی ازاعضای (SEC) سهام شرکتی رابخرد با اوچه خواهندکرد؟ دکترنوربخش گفت: اینجا ایران است .برای آن آدم دست می زنند.
راستی آقای عبده آن روزها مدیرعامل ویا فکر می کنم عضو هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری ساختمان هم بود. یادش به خیر.
شبکه دوم سیما هرشب برنامه ای دارد با عنوان "بورس درایران".
این روزها که ازآزادی انتخاب دردنیای ماهواره محروم هستم،گاهی به تلویزیون وطن سرمی زنم.دربرنامه نیم ساعته ای که ازآن نام بردم،پنج دقیقه" نماهنگ" پخش می شود.پنج دقیقه گفت وگوبا کارگزارانی که بورس رابه این وضع انداخته اند.10 دقیقه تبلیغ سهام" ایران خودرو"ودرنهایت چند دقیقه شرح غلط واژه های متعارف صنعت سرمایه گذاری.
می دانم که مردم تشنه یادگیری فن سرمایه گذاری هستند وازچنین برنامه هایی استقبال می کنند اما وقتی پای برنامه ای ضعیف مثل"بورس درایران"می نشینند،فقط باید تبلیغ سهام"اسپانسرهای" برنامه را ببینند.
این برنامه فقط می خواهد بگوید سهام ایران خودرو بخریدو احتمالا درکنار این توصیه می خواهد با ادبیاتی کهنه ونخ نما،معنی "P/E" یا"DPS" ویا"افزایش سرمایه"را آموزش بدهد.مثل آنهایی که چند دکمه با پول خودشان می خرند وبا پارچه دولتی کت وشلوار می دوزند.
اگرقراراست تلویزیون دولتی به وظیفه واقعی خود عمل کند،چراباید پول آن را یک شرکت دولتی بپردازد؟
پرسش بعداین است که چرا تلویزیون دولتی پول می گیرد تا درفصل مجامع شرکت ها درقالب یک برنامه آموزشی،به تبلیغ سهم یک شرکت بپردازد؟
پرسش بعداین است که چرا جورهمه چیزاین مملکت (ازفوتبال تا فرهنگ وهنر) را باید یک شرکت دولتی بکشد؟
خیلی ها بدشان نمی آید.با پول می شود یک مدیر بی لیاقت را درسطح قهرمانی ملی بالابرد(این جمله رایواشی تایپ کردم،شماهم باصدای پایین بخوانید)
اگر غر می زنم ببخشید.چندشب است ازداشتن ماهواره محروم هستم وتلویزیون ایران می بینم. می دانید،واقعیت این است که دروغ ،من راعصبی می کندآن هم درحوزه ای که
چند سال است که حوالی خانه ما پرسه می زند.صبح ها که ازخواب بیدارمی شوم،با چشم های پف کرده ام،هیکل زشت اش را می بینم.موهای ژولیده،دندان های زشت وکرم خورده ودهان بدبویش را.شب هامی آیدزیر پنجره ومی بینم که تکیه می دهد به دیوارخانه.پاهای بوگندواش را درازمی کند وسیگارمی کشد.زن همسایه هنوزازاومی ترسد ومردهمسایه وقتی اورا می بیند،پنجره خانه اش را می بندد.آناهیتا،دخترقشنگ ساختمان کناری،ازوقتی او آمده،لکنت زبان پیداکرده ومادرش هرروزمسیر کارگر جنوبی تا میدان امام حسین را پیاده می رود تابرای دخترش تخم کفتر پیداکند.
من هرروزصبح با کابوس اوبیدارمی شوم.اول خداراشکرمی کنم که خواب دیده ام،بعدکه صدای نکره اش را وهیکل بد ترکیبش را درکوچه می بینم،به خداالتماس می کنم.
نمی دانم شما هیچ وقت صدای اورا شنیده اید؟ یا به قیافه زشت او نگاه کرده اید؟ اگراورا ندیده اید،همین امروزازپنجره به بیرون خانه نگاه کنید.او اطراف مرزهای لبنان وسوریه،عراق وافغانستان راه می رود.اودارد درخیابان های سومالی وسودان وخیابان های فلسطین ولبنان تف می کند.مگر نمی بینید،همه ،پنجره ها را بسته اند؟ مگر نمی بینید زن ها دیگر نمی توانند آبستن شوند؟ مگر بچه ها را نمی بینید که لکنت زبان پیداکرده اند؟
به خدا آقای جنگ همین نزدیکی هاست.باورنمی کنید؟
بازهم رهام وزیری عزیز لطف کرده است.من بی تقصیرم.خودتان ببینید.
درجریان اثاث کشی وتغییر خانه،چیزهایی پیدا کرده ام که یادم نمی آید از چه زمانی گمشان کرده ام.یکی ازاین یادگارهای تازه پیداشده،نامه تاریخی "محمد صفی زاده" به دبیروقت تحریریه "ابراراقتصادی" است که درتابستان سال 1381 باعث رفتن دسته جمعی ما ازاین روزنامه شد.
جریان کوچ دسته جمعی ما( بچه های تحریریه) از روزنامه "ابراراقتصادی" هنوز هم سوژه بحث های صنفی است.
هرچند دلیل حرکت دسته جمعی ما دخالت های بی دلیل همسر آقای صفی زاده درامور روزنامه ویک سری دلایل مشابه دیگر بود اما این نامه بهانه خوبی بود برای اینکه ،همه به اتفاق ازاین روزنامه وفضای دگم آن خداحافظی کنیم.محمد صفی زاده دراین نامه خطاب به دبیر وقت تحریریه "ابراراقتصادی"نوشته بود:
آقای افشاری
"درساعت 13 روزجمعه 18/5/81 سرزده به تحریریه ابراراقتصادی وارد شدم ومتاسفانه!البته نه برای شما بلکه برای خودم با مناظر شنیع وغیر فرهنگی وزشت روبرو شدم؟! درقسمت باصطلاح سردبیری! دوجا سیگاری مملو از ته سیگار ودیگرکثافات باقی مانده ازهمان شبه کثافت های نفرت کننده مشاهده کردم.کف اتاق بااین که ساعت 12 نظافت شده بود پرازکثافت بود وزباله!پنجره های روبه خیابان تماما بازوپرده های تهیه شده از شیره جان بنده بدبخت که باید تهیه کنم وخرج امثال اینها کنم باحرکت باد وکولر حتی به خیابان نیز کشیده می شد!درقسمت تحریریه چندمرد وزن علاف که البته زنها به شدت آرایش کرده بودند(خدامی داند اگر عجله برای امری مهمتر نبود تادرب خروجی این بی دین های بی حجاب وآن مردهایی که بدنشان درنشستن کنارآنها هیچ گونه مانع وفاصله ای نداشت را باکتک ازاین مکان مقدس اخراج می کردم که البته همین اتفاق را شاهد خواهید بود)کناریکدیگر بی کار نشسته بودند والبته یاد اظهارات وبیانات بسیارکارشناسانه!!؟ جنابعالی افتادم که می گفتید این ها باید از صبح بیایند وکار کنند والا!! والاچی؟!"
روزنامه ابراراقتصادی وابرار ورزشی زمانی پرتیراژترین روزنامه های ایران بودند.یادش به خیر اما نمی دانم ،همه نشریات خانواده ابرار هنوزهم منتشر می شوند؟
شايد عجيب به نظر برسد و غيرقابل باور، اما امير رضا واعظي آشتياني ميگويد: هر روز كتيبهاي در شهرداري تهران پيدا ميشود كه سند مالكيت شهرداري بر يكي از بناها و املاك واقع در تهران است. عجيبتر اين كه به گفته اين عضو شوراي شهر تهران، در طول سالهاي گذشته هيچ كس از وجود اين داراييها اطلاع نداشته است. او طرفدار شفافسازي در شهرداري تهران است و ميگويد شفافسازي از زمان دكتر احمدينژاد آغاز شده است و اكنون نيز توسط دكتر قاليباف در حال پيگيري است. واعظي آشتياني به طور قطع به جبهه اصولگرايان وابستگي دارد. شايد به همين دليل است كه بينظميهاي شهرداري تهران را به گذشتهها نسبت ميدهد. او در يك روز گرم به روزنامه دنياي اقتصاد ميآيد و با ما به گفتوگو مينشيند. گفتوگويي كه در نوع خود ميتواند خواندني و جذاب باشد، به خصوص آنجا كه مصاحبه شونده تصويري از شهرداري تهران در ذهن متبادر ميكند كه انسان را بياختيار به ياد مسافرخانهها و كاروانسراها مياندازد. آيا سهم مردم از شهرداري همين است كه آقاي واعظي آشتياني ميگويد؟
مدت هاست که اورا ندیده ام.یعنی ازوقتی "مهر" را ازما دریغ کرده است.با این حال جویای حالش هستم.عاشق اقتصاد است ونمی ترسد بگویند احمق است.با این حال روزنامه نگاری راهم دوست دارد.
باهم بستنی نخورده ایم ورستوران نرفته ایم اما چندباری درطول یک مسیر مشترک،باهم حرف زده ایم.می شناسمش.دروغ نمی گوید،کاسب مطبوعاتی نیست ومشاور اقتصادی هم نشده است.خیلی باهم نقطه فکری مشترکی نداریم.اوخیلی نهادگراست وعاشق مرحوم عظیمی.
اگرمشتری سال های گذشته "فارس" بوده اید ویا "مهر" ورزیده اید،به طور قطع با خبرهای دقیق این همکار،مواجه شده اید.
اوحالا نه درمهر است ونه درفارس وفکر می کنم جایی در ریاست جمهوری،به کار مشغول شده است.اما هرجا که هست،با اطمینان می گویم که سرحال است.
می دانید ازکه می گویم؟ از محمد ابراهیمی- بچه شهرری .
آن روزها "منوچهر غروی"مدیرعامل ایران خودروبود.بحث خودروی ملی هرروزمطرح می شد اما این موضوع هم پیش آمده بودکه رییس جمهور قرارنیست برای افتتاح پروژه "سمند"به ایران خودرو برود.شاید رقبای "غروی" این رانمی خواستنداما هرچه که بود،مدیرعامل ایران خودرو برآن شدکه دست به دامان مطبوعات شود وموضوع را رسانه ای کند.
"نیک آهنگ"آن روزها درابراراقتصادی بود وکاریکاتوری از "پیکان"که نیک آهنگ ،آن را درهیات یک آفتابه کشیده بود،سروصدایی درایران خودرو و وزارت صنایع برپاکرده بود.
من آن روزها مسوولیت صفحه بورس "ابراراقتصادی"را برعهده داشتم.یک روزپنج شنبه که برای انجام یک مصاحبه به روزنامه رفتم،دو دوست را دیدم که تدارک رفتن به ایران خودرو را دیده بودند.یک ساعتی گذشت ومن کارم تمام شد.داشتم ازساختمان خارج می شدم که دو دوست (نمی خواهم هیچ وقت نامی ازآنهاببرم) را درحال خروج ازساختمان دیدم.خداحافظی کردم و تا تقاطع کشاورز-فلسطین پیاده رفتم.
برای رفتن به میدان انقلاب منتظر تاکسی ایستادم که دو دوست،صدایم کردند.قرار بود تا انقلاب با آنها همسفرباشم اما به اتفاق به ایران خودرو رفتیم.
برای دیدن "رحیم اسماعیلی رباب" نایب رییس هیات مدیره،به دفتر اورفتیم.مدتی با او گفت وگو کردیم که سروکله منوچهر غروی با آن پیپ مشهورش پیداشد.
غروی بحث را ازکاریکاتور نیک آهنگ کوثر آغازکرد.به شدت شاکی بود وگلایه می کرد.چیزی حدود یک ساعت از سختی های کاردرایران خودرو گفت وسعی کرد ماراقانع کند که ایران خودرو درشرایط سختی ادامه فعالیت می دهد.
آن روزها هنوز سمند وارد بازار نشده بود واین جلسه درنهایت به این ختم شد که روزنامه ابرار اقتصادی ازخودروی ملی حمایت کند.
خداحافظی کردیم ومن که همه مکالمات آن روز را ضبط کرده بودم،گزارشی جنجالی تهیه کردم که درآن اظهارات غروی واسماعیلی به تفصیل آمده بود.
اظهاراتی درمورد فشاربرخی نمایندگان دوم خردادی به ایران خودرو برای گرفتن امتیاز،فشاربه هیات مدیره ازسوی نهادهای نظارتی،باج خواهی چهره های سیاسی وفشارهای مختلف برای استخدام فک وفامیل های آنها دراین گزارش به تفصیل آمده بود .شاید غروی ومعاونش راست می گفتند وشاید هم اظهارات انها واقعی نبود اما هرچه درآن جلسه گفته بودند،درگزارش من عنوان شده بود.درمورد دوستانم می دانستم که بیشتربه دنبال بستن یک قرار داد هستند تا تهیه یک گزارش جنجالی .اما من همه آن چه که غروی واسماعیلی عنوان کردند را بدون هماهنگی دوستانم ومدیران ایران خودرو،ضبط کردم.
با توجه به اینکه در حضورمن قراردادی شفاهی میان دوچهره برجسته ابرار اقتصادی ومدیران ایران خودروبسته شده بود،می دانستم که نمی توانم این گزارش را درابرار اقتصادی چاپ کنم بنابراین آن را به ضمیمه اقتصادی همشهری دادم.قسم می خورم که 10 دقیقه پس از تایپ گزارش،ازدفتر منوچهر غروی با من تماس گرفته شد که اگر این گزارش چاپ شود،از تو شکایت خواهدشد.چند دقیقه بعد مدیروقت روابط عمومی ایران خودرو تماس گرفت وبازبان خواهش،ازمن خواست که گزارش را چاپ نکنم.او به صراحت گفت:"جبران می کنیم".
نمی دانم غروی وهمکاران اش از کجا بو بردند که چنین گزارشی تهیه شده است اما بعدها فهمیدم که آقایان ... و.... به خاطر جلوگیری ازچاپ این گزارش،به دیدار مدیر عامل ایران خودرو رفته اند و...
اما بشنوید از دو دوستی که به اتفاق آنها به دیدار غروی واسماعیلی رفته بودیم.
یکی از این دوستان چندروز بعد، سمندی سفید داشت.نمی دانم ازکجا آورده بود.
دوست دیگر من هم تامدتی انحصار پخش آگهی های ایران خودرو را دراختیارداشت.
دراین میان فقط سر نیکان ومن بی کلاه ماند واکنون که مثلا دست به افشاگری زده ایم،به این دلیل است که کسی سعی نکرد دهان مارا ببندد.اگر به من ونیکان هم سمندی سفید می دادند شاید 5سال قبل را نبش قبر نمی کردیم.می کردیم؟
راستی باید یادآوری کنم که آن دو دوست دیگر درهیچ روزنامه ای کار نمی کنند.آنها بار خودشان را بستند.

این عکس را دروبلاگ "نیمکت" دیدم. قشنگ نیست به نظر شما؟
بعداز یک هفته دوری از بلاگستان،سرانجام توانستم دوباره "آن لاین" شوم.فقط برای اینکه از طرف محسن ایلچی از همه دوستانی که درمراسم فوت "ایلچی بزرگ" شرکت کردند،تشکر کنم.
محسن ازمن خواست نام همه آنهایی که به مراسم آمده بودند را عنوان کنم به اضافه همه دوستان عزیزی که کامنت گذاشته اند ویا دروبلاگ خود تسلیت گفته اند.
این ماموریت خیلی سنگین ترازگنجایش حافظه من است به همین دلیل اگر نام کسی را جا انداخته ام،عذرخواهی می کنم.
پیام محسن ایلچی:
پدرم در سن 90 سالگی ازمیان مارفت.اما چه راحت پرکشید.بی هیچ آرزویی.بی هیچ حسرتی.جایش میان ما خالی است اما پشت ام به دوستانی است که می آیند،می گویند وتسلی می دهند.
امیدوارم درجشن های شادمانی شما شرکت کنم.
ازعزیزانی همچون،دکتر میرمطهری،دکترزال پور،آقای امینی،جناب وکیل زاده ودکتر فیروزی تشکر ویژه دارم.
اما حضور همکاران عزیزم،آقایان بختیاری،میرزاخانی،حسن نیا،دهقان،حق،لعلی،حسینی،یزدانی،طجوزی،مهدی زادگان،سیاح،نظریان،خاموشی ،اسکندری،گوران،مهدوی،رضوی وخانم ها منصوری،مجتهد،علیقلی،شریفی،مرادخانی وعزیزان دیگری که ممکن است نامی از آنها نبرده باشم، باعث قوت قلب من بود.
همچنین باید از دوستان عزیزی هم چون،حامد صمدی،حامد قدوسی،بهروزشهدایی،فرهاد انتصاری،خانم فروزانی، حمید رضا سابعی ،همایون عزیز،بهزاد افشاری وهمسر محترم ایشان خانم اکبری ،آقای درویش ،م آزاد،نوریان ، خان کهن چی و هادی مومنی عزیز به خاطر همدردی ارزشمندی که ابراز کردند،تشکر کنم.
به امید شادی وبهروز اوقات همه عزیزانم.
محسن ایلچی
مراسم مربوط به درگذشت پدر محسن ایلچی،
روز پنج شنبه –ساعت 5تا 6:30 دقیقه بعداز ظهر در مسجد الجواد میدان هفتم تیر
فرشته مرگ منتظر دعای ما نشد.
امروز صبح "شامگاه" نظامی سالخورده ای بود که در 32 هزارو850 "صبحگاه" به پرچم زندگی سلام داده بود.
"ایلچی بزرگ" صبح امروز درگذشت.
الان در خانه به هم ریخته من،نیمه شب است.بوی رنگ فضای خانه وذهن من را می نوازد.جای زیادی برای خواب نداریم.همه چیز را جمع کرده ایم.نقاش ها سرساعت 7 صبح می آیند.باید زود بخوابم.
"رضا"برادر الهه، گوشه ای افتاده است و دوران نشئه گی بعد از فوتبال را می گذراند ومن روی تخت آشپز خانه،وب گردی می کنم.همسرمهربانم خواب است .فقط من و شجریان بیداریم.
راستی پدر دوست وهمکارعزیزم"محسن ایلچی"دربیمارستان بستری است.هرچند محسن را از روز جمعه ندیده ام،اما تلفنی با او درارتباط هستم.برای پدر پیر محسن دعا کنیم.
ویک موضوع دیگر:
به احتمال زیاد تا روز پنج شنبه به دلیل تعمیر آپارتمان کوچک مان کمتر مزاحم می شوم.
دعا برای پدر محسن فراموش نشود.
زمانی که وارد مطب یک پزشک می شوید،تنها توقعی که دارید،شناسایی دلایل ابتلای شما به بیماری ورفع آن است.وزمانی که وارد مطب یک روانشناس می شوید،ازاوتوقع دارید که به شما درشناسایی عوامل تاثیر گذار برمسایل روحی وروانی شما کمک کند.
اما در کلنیک تخصصی سازمان تامین اجتماعی واقع درخیابان کارگر،یک متخصص روانشناس می بینید که برایش فرقی نمی کند شما چه روزگاری گذرانده ایدوچه برشما گذشته است.او فقط یک نسخه تجویز می کند:ایمان شما ضعیف است.شما سروقت نماز نمی خوانید.مومن واقعی نیستید.وبا اسلام فاصله دارید.
امروز یکی از آشنایان درمورد این پدیده پزشکی صحبت کرد.جریان مشاوره همسرش با این پدیده روانشناس را برایم تعریف کرد.
همسردوست من که برای "جرم گیری"دندان هایش به این کلنیک رفته بود،تصمیم می گیرد برای مشاوره روانی،سری به آقای "و" بزند.مشکل او بدخوابی است وزمانی که رودروی آقای دکتر قرار می گیرد،از بدخوابی هایش می گوید.از خواب های وحشتناک وکابوس های عجیب شبانه اش.ومنتظر می ماند تا تحلیل علمی آقای دکتر را بشنود.آقای دکتر فقط دودقیقه تاب می آورد تا صحبت های این خانم را گوش کند وبعد ازآن، نطق 10 دقیقه ای اش را آغاز می کند.
او می گوید: خانم محترم تو ضعف ایمان داری.نماز سروقت نمی خوانی.مشکل روحی تو به خاطربی ایمانی است.بلد نیستی شوهرداری کنی.به قرآن پناه بیاور.و........
آقای دکتر مشغول حرف زدن است که همسر دوست من،طاقت نمی آورد وموعظه خانه تامین اجتماعی را ترک می کند.دوساعتی درگیر این تضاد می شود که آیا او آدم نانجیبی است وبی ایمان شده است؟مشغول گریه وزاری دراین فضای دوگانه است که همسرش ازراه می رسد.جریان را برای او تعریف می کند ودوست من خودش رابه دفتر آقای روان شناس می رساند.دکتر دردفتر نیست واو با عصبانیت جریان را برای یکی از مدیران کلنیک تعریف می کند.می دانید درپاسخ چه می شنود؟
به او گفته می شود که آقای روان شناس،وابستگی سیاسی دارد وبا وجود شکایت های فراوان ازاو،هم چنان دراین کلنیک به کار مشغول است.
یکی دیگر از کارمندان این کلنیک ،موضوع خواستگاری آقای روان شناس را تعریف می کند.او می گوید:آقای روان شناس تصمیم گرفت با یکی از کارکنان کلنیک ازدواج کند.به همین دلیل زمانی که با دختر خانم گفت وگو می کند،از او می خواهد همه جریان های پنج سال گذشته اش را برای او بنویسد و.....
خلاصه هرکس درمورد این پدیده روان شناسی کشور،چیزی می گوید ودوست من موعظه خانه تامین اجتماعی را ترک می کند.
دوست من وخانم اش ،آدم های مذهبی ومومنی هستند که هیچ وقت نمازشان راترک نکرده اند.وآن طور که دوستم گفت،خانم او به دلیل نگرانی از وضعیت جسمانی پدرش،شب ها بد می خوابد نه به خاطر ضعف ایمان.
حالا ببینید تامین اجتماعی با حق بیمه های من وشما چه پدیده هایی را سرکار گذاشته است.آدم غمگین می شود وروانی.نمی شود؟
علی حق هیجان زده زنگ زدو اصرار داشت که از کجا فهمیدم
" زنگ تفریح" را زده اند.گفتم: صدای خوردن زنگ را شنیدم.
آن شب چنددقیقه ای نگذشته بود که علی حق -امیر لعلی- امیرحسین مهدوی- سام غفارزاده -رضا زندی عزیز ،عباس فتاح زاده دوست داشتنی (که هنوز، نگاه های پشت عینکی اش را ازیاد نبرده ام) لیلا لطفی ،خاطره خانم وطن خواه ، بهناز صادق پورو یکی دوعزیز دیگری که افتخارآشنایی با آنها ندارم،را در زنگ تفریح دیدم.
این رفیق ما، آن شب زنگ تفریح را که زد،حواس اش نبود که کلاس خواب ما تعطیل می شود. کلاس ما که تعطیل شد،به اتفاق به حیاط رفتیم وتمام مدت زنگ تفریح را، باهم گذراندیم.
حالا فکر می کنم اقتصادی نویس های شرقی در زنگ تفریح ،سیب ها وساندویچ های زیادی برای تقسیم کردن داشته باشند.گاز زده وگاز نزده فرقی نمی کند،خوردن سیب وساندویچ در زنگ تفریح لذت زیادی دارد.