عرب ها بر خلاف ما ایرانی ها، به محل نشست وبرخاست هواپیما، می گویند "مصعد" یعنی جای صعود. اما ما می گوییم "فرود گاه" یعنی جای فرود.
نمی شد به جای این که به فرود آمدن فکر کنیم، به پرواز فکر کنیم؟
به نظر شما، پیش رفت عرب ها، وپس رفت ما، ربطی به نوع نگاه ما به پدیده ها ندارد؟
خسته ام. خیلی خسته ام. از ساعت 11 تا 4 بعداز ظهر مدام، فک زدم.
امروز در روزنامه دنیای اقتصاد، میزبان 7کارشناس ونماینده مجلس بودیم تا درمورد بحران بازار مسکن، دو میز گرد برگزار کنیم.
در میز گرد اول، سعید حناچی(معاون سابق وزیر مسکن) مصطفی قلی خسروی( رییس اتحادیه املاک تهران) بیات ماکویی( عضو هیات مدیره سازمان نظام مهندسی) ناظم( کارشناس مسکن) اصغر موسوی( انبوه ساز) بودیم وبه طور مفصل درمورد بازار مسکن حرف زدیم.
درمیزگرد دوم، سه نماینده عضو کمیسیون عمران مجلس به روزنامه آمدند وبا آنها درمورد اظهارات دیروز وزیر مسکن درمجلس صحبت کردیم.
کارما تازه تمام شده ومن دارم ازخستگی می میرم.
توصیه می کنم حتما نتیجه این میزگرد هارا دنبال کنید.
درضمن صفحه مسکن دنیای اقتصاد خوب سروصدا کرده.این را من نمی گویم، رییس اتحادیه املاک تهران می گوید.
در روزنامه دنیای اقتصاد، ما آقا وخانمی داشتیم که هفته گذشته ما را ترک کردند.
رفتن آنها برای ما تلخ بود اما درنهایت خوشحال شدیم که "رز" و" میلتون" برای ادامه تحصیل به انگلیس رفتند.
جای لیبرال های کوچک روزنامه ما، خیلی خالی است.
من ورهام و علی طجوزی همیشه به یادشان هستیم.
فکر می کنید میلتون ورز فریدمن روزنامه ما چه کسانی بودند؟
به طور حتم با نوشته های آنها آشنایی دارید. به طور مثال بعید
می دانم با یادداشت های "پویا جبل عاملی" یا دیدگاه های
"سمیه مردانه" آشنایی نداشته باشید.
هردوی آنها طرفدار اقتصاد آزاد بودند وشاید رفتند تا لیبرالیزم اقتصادی را بیشتر بیاموزند.
برای رفتن آنها مراسم کوچکی در دفتر حاج آقا بختیاری برگزار شد وما با آنها خداحافظی کردیم. دراین مراسم کوچک، دکتر غنی نژادهم حضور داشت وپویا وسمیه با گریه، روزنامه را ترک کردند.
احتمالا هردو، الان در لندن هستند ومشغول تهیه مقدمات ثبت نام. هرکجا هستند موفق باشند.
آن قدر بد نیستم که شایسته فحش یک راننده موتور سیکلت باشم. راننده یک موتور سیکلت هم شخصیتی در خور شان من ندارد اما فحش می دهد وفرار می کند. مگر می توانم هرروز چند موتورسوار را تعقیب کنم به جرم این که به من توهین کرده است.
این یک طرف قضیه است. نمی دانم چرابا وجودی که راه خودم را می روم، قانون را رعایت می کنم، کمربندایمنی ام را می بندم، ورود ممنوع نمی روم ومیان خطوط رانندگی می کنم، پشت سری ها، هی بوق می زنند .این یعنی این که آنهاهم دارند فحش می دهند.
بنابراین تصمیم گرفته ام دیگر میان خطوط حرکت نکنم، اگر پلیس نبود از خط ویژه هم بگذرم وحتی ورود ممنوع بروم. شاید از تعداد فحش ها وبدوبیراه هایی که تاحالا شنیده ام، کم شود.
خیلی وقت ها ماشین های پشت سر، توقع دارند تو از خط عابر پیاده ردشوی تا آنها بتوانند، از خط ویژه عبور کنند. موتور سوارها توقع دارند، تو چراغ قرمز را رد کنی تا آ نها زودتر به مقصد برسند.مسافرکش ها مجبورات می کنند از سمت راست حرکت نکنی. وپیاده ها، توقع دارند تو پشت چراغ سبزبایستی تا آنها رد شوند. درست درهمین شرایط پشت سری هی بوق می زند واگر آدم مودبی باشد، شاید بگوید...
تهران دارد دیوانه خانه می شود ومن ازاین به بعد تصمیم گرفته ام دیگر به بوق ها بی اعتنایی نکنم. حقوق موتورسوارها را رعایت کنم وبه مسافرکش های عصبی حق تقدم بدهم. گورپدر هرچه آیین نامه رانندگی است.
شما بگویید، قانون مهم تر است یا خانواده ؟
200 روز از ابلاغیه سیاست های اصل 44 توسط مقام معظم رهبری می گذرد ودراین مدت، مقامات دولتی می گویند؛ مشغول سیاست گذاری وبرنامه ریزی برای اجرای صحیح این ابلاغیه هستند.هفته گذشته سرانجام لایحه خصوصی سازی ، به عنوان یکی از مهم ترین گام های اجرایی دولت برای اجرای سیاست های اصل 44، به دولت رفت تا اندکی از فشار منتقدان دولت کاسته شود."دکتر محمد زاهدی وفا" معاون اقتصادی وزیر اموراقتصادی ودارایی، اگرچه، پیش از نهایی شدن لایحه خصوصی سازی ، با "دنیای اقتصاد" به گفت وگو نشسته است اما دراین نشست به طور مفصل، درمورد ویژگی های آن سخن گفته است. به گفته او، لایحه جامع خصوصی سازی دربرگیرنده چند سیاست راهبردی از جمله، مبارزه با انحصار، ضد تراست، وتنظیم کننده بازاراست.
معاون جوان
وزیر اموراقتصادی ودارایی در مورد
شائبه مخالفت دولت نهم
با خصوصی سازی
به شدت موضع می گیرد ومعتقداست " اگر اموراجرایی خصوصی سازی آرام به پیش
می رود، به معنای مخالفت دولت نیست،
ما تلاش داریم خصوصی سازی را دربستری
آرام ومطمئن به پیش ببریم "
با این توضیح که دکتر زاهدی وفا، رییس دانشکده اقتصاد دانشگاه امام صادق(ع) نیزهست، از شما دعوت می کنیم به این گفت وگو توجه کنید.
هیچ کدام نمی دانیم جرم "علی فرح بخش " چیست اما خبراش را شنیده ایم که بازداشت شده است.
"علی فرح بخش " خیلی درون گراتر ازاین است که تندروی کند. تا جایی که من می دانم، علی ، عضو هیچ انجمن وگروه سیاسی هم نبود. نمی دانم چرا بازداشت شده است اماشنیده ام، خانواده اش خیلی نگران هستند و40 روزاست که خبری ازاو ندارند. گفته می شود علی را در فرودگاه دست گیر کرده اند درحالی که از ژاپن برمی گشته است.
علی یکی از بچه های خوش فکر اقتصادی نویس بود. یادداشت کوتاه علی در سال 1382 ، با عنوان" ریسک آقای دبیر کل" را همه به یاد داریم.او این یادداشت را در " روزنامه یاس نو" - علیه رحمه- نوشت وبه شدت از طرف جناب آقای دکتر عبده تبریزی مورد خشم قرار گرفت.علی معتقد بود؛ درهمه بازارهای سهام، دو نوع ریسک وجود دارد، سیستماتیک وغیر سیستماتیک،اما در بورس تهران، باید ریسک آقای دبیر کل را هم درنظر گرفت.
آخرین باری که علی را دیدم، در مراسم فوت پدر خدابیامرز علی دهقان بود. بعد از مراسم، باهم صحبت می کردیم که سعید خان لیلاز آمد وعلی با من خداحافظی کرد و با لیلاز، رفت.
دیگر ازاو خبری نداشتم تا این که چندروز پیش شنیدم اورا گرفته اند.جالب این جاست که تابه حال سابقه نداشته است ازمیان اقتصادی نویسان، کسی را بازداشت کنند وعلی نخستین اقتصادی نویسی است که گرفتار می شود.
درمجموع از گرفتاری علی ناراحت هستم وامیدوارم هرچه زودتر، نگرانی خانواده اش به پایان برسد.
غلامرضا حیدری کرد زنگنه آدم جالبی است. درحالی که چرخ خصوصی سازی در مرداب دولت نهم گیر کرده است ، سازمان خصوصی سازی امروز ترانه خصوصی سازی برای بچه مدرسه ای ها اجراکرده است.
نمی شود گفت کار سازمان خصوصی سازی در اجرای نمایش های موزیکال اشتباه است اما مگر بچه ها مخالفان خصوصی سازی هستند؟ ویا اینکه مگر قرار است این بچه ها بزرگ شوند بعد خصوصی سازی کنیم؟یعنی ازهمین حالا دارند برای مخالفان آینده خصوصی سازی، کارفرهنگی می کنند؟
یاد پسر سه ساله خواهرم می افتم که اذیت اش می کردم و از او می خواستم بگوید دیوار، می گفت: دیفال. می گفتم بگو ؛ ماشین، می گفت: ماسین. می گفتم بگو؛ استانیسلاوسکی ، می گفت: نه. می گفتم بگو؛ فیثاغورث، می گفت: نه ....
مجسم کنید از یه بچه بپرسیم خصوصی سازی یعنی چی؟ فکر کنید بچه چی می گه؟
اتل متل يه قصه يه ملت شايسته
براي بينيازي فقط خصوصيسازي
دختر خوب، گل پسر گوش بده درس آخر
تا دلها رو شاد كنيم يران و آباد كنيم
با اميد به خدا با هم باشيم يك صدا
باشيم تو كارها حاضر دولت باشه يه ناظر
یه شیر پاک خورده ای می گفت: پول دستی به کسی نمی دم. چون هم خودمو دوست دارم هم رفیقمو.
گفتم چرا؟ گفت: وقتی پول می خواد، التماس می کنه وقول می ده .اما پولو که گرفت، دیگه همه چی فراموش می شه.اون وقت اگه یه روزی به پولت نیاز داشتی وازش طلب کردی، دیگه رابطه تون به هم می خوره.
حرف این شیر پاک خورده درسته.من این روزا دارم تجربه اش می کنم.
چند ماه پیش یه بنده خدایی اومد از من پول قرض گرفت وقسم خورد ومهم تر ازهمه اینکه قول داد 5روزه برگردونه. هنوز خبری ازش ندارم ودیگه تلفنامو جواب نمی ده.
والله خودم این روزا گرفتارم وبا خودم می گم، به جای زنگ زدن به این یکی واون یکی، زنگ بزن به طرف پول خودتو بگیر. اما طرف داره بی انصافی می کنه.
نمی دونم اگه ظرف چند روز آینده پولو بهم پس نده و یا لااقل به تلفن هام جواب نده، همین جا اسمشو می یارم.
نمی دونم می فهمید چی می گم؟ هرچی می گید مهم نیست اما حقیقتش اینه که ازاین موردا چندتای دیگه هم دارم وباید به جای التماس کردن پیش این یکی واون یکی برای گرفتن قرض و وام، برنامه های خودم رو درست کنم. به نظر شما بهتر نیست؟
چهارمين گفتوگوي من با محققان اقتصاد اسلامي را پيش رو داريد.
اين گفتوگو برخلاف سه گفتوگوي قبلي، ماهيتي نظري دارد. بحث با تاريخچه و نحوه شكلگيري شالوده فكري «اقتصاد اسلامي» آغاز ميشود و با بررسي ديدگاههاي اسلام در مورد مفاهيمي همچون، ثروت، توليد، سرمايه، پول، ماليات و بازار به پايان ميرسد. رودرروي ما، «دكتر عيوضلو» قرار گرفته است. او به جز عضويت در هياتعلمي دانشگاه امامصادق(ع)، عضو هياتمديره انجمن اقتصاد اسلامي و بانك توسعه صادرات نيز هست. از «دكتر عيوضلو» كتابهايي با عنوان «عدالت و كارايي در تطبيق با نظام اقتصاد اسلامي»، «بررسي فقهي، اقتصادي امكان انتشار اوراق قرضه در اقتصاد ايران» و مجموعه ميزگردهاي «فلسفه اقتصاد اسلامي»، منتشر شده است.
برای خواندن این گفت وگو روی ادامه مطالب کلیک کنید.
درهمین زمینه بخوانید:
بازنگری قانون بانکداری بدون ربا در گفت وگو با عباس موسویان
ایرادهای شرعی کارت های اعتباری در گفت وگو با عباس موسویان
ایرادهای شرعی اوراق مشتقه در گفت وگو با مجید رضایی
دیشب همین طوری ، یاد رامین راد نیا ومهران کرمی افتادم.
این دو بزرگوار، دبیران شیفتی تحریریه روزنامه شرق بودند.
رامین راد نیا خیلی آدم نازنینی است.همیشه می خندد وهمیشه مشغول خواندن است. کار آقا رامین، خواندن و ویرایش مطالبی بود که قرار بود حروف چینی شود. چرخه کار این گونه بود که اول کد مربوط به صفحه خودمان را به مطلب، الصاق می کردیم وبعد می بردیم تا "عمو رامین" بخواند وبعد رد کند به حروف چینی. آن روزها که در شرق بودم، صفحه بورس را داشتم وبعدها صفحه بازار هم به آن اضافه شد.
یادم هست اوایل کار شرق، یکی دوباری با عمو رامین چالش داشتم. البته بر خلاف بعضی ها، این چالش ها هیچ وقت به درگیری و جروبحث نمی رسید.
وقتی اخبار ریز شرکت های بورس را به طور مثال در تحلیلی می گنجاندم، عمورامین اسم شرکت را با استناد به اینکه ممکن است برای شرکت، تبلیغ شود، حذف می کرد.یکی دوباری با هم حرف زدیم اما دیدم فایده ندارد، عمورامین دست بردار نیست. عمو رامین بعضی وقت ها، ریشه گزارش را می زد و درحالی که شما داشتید، درمورد سهام یک شرکت مطلبی می خواندید، هرگز نمی فهمیدید، نام آن شرکت چیست.
خلاصه باید کاری می کردم.این بار درخبرهایم به جای استفاده از اسم اصلی شرکت ، ازنمادی که سازمان بورس اوراق بهادار، برای شرکت ساخته بود، استفاده کردم. به طور مثال به جای اینکه در تحلیل ها از اسم " شرکت صنعتی دریایی ایران" استفاده کنم، می نوشتم" صدار".
البته نمادهایی که سازمان بورس برای شرکت ها تهیه می کند، قاعده خاصی دارد که برای همه فعالان این بازار شناخته شده است.
خلاصه این گونه بود که مشکل من با عمورامین حل شد.
"مهران کرمی " اما بسیار لیبرالی برخورد می کرد.اصلا به جزییات خبر کاری نداشت وبعدازاینکه متوجه می شد، چارچوب خبر با خط قرمزها، مشکلی ندارد، آن را تایید می کرد.
به هردوبزرگوار سلام می کنم. وازراه دور می بوسمشان.
***
"عموفرد" یکی دیگر ازنازنین های عرصه ویرایش و پاک سازی خبر است. اسم اصلی او" فرهت فردنیا" است. مردی با ویژگی های خاص. دارای ذهنی طبقه بندی شده. بسیار دقیق وبا تجربه. معمولا جزو نفرات اولی است که وارد روزنامه می شود ودیرتر ازهمه روزنامه را ترک می کند. معتقد است هرکس ریاضی نمی داند چیست، نباید زنده بماند. شاخص او برای ارزش گذاری آدم ها، بلد بودن محاسبه مساحت ذوزنقه است.
چند سال پیش که در روزنامه همشهری کارمی کردم، نیمه شب ها منتظر تلفن های "عمو فرد" بودم. او صفحه های نهایی روزنامه همشهری را می خواند وامضا می کرد. گاهی کاراو تاساعت 4 صبح ادامه پیدا می کرد واگر نیاز بود، تعارف نمی کرد، دو ساعت بعداز نیمه شب، به آدم زنگ می زد. من وعلی دهقان، همیشه با ناقوس های نیمه شب عمو فرد، از خواب بیدار می شدیم. عمو فرد هم آدم نازنینی است. ولی احساس می کنم باید کمی استراحت کند.
رامین راد نیا ومهران کرمی را ازدور می بوسم اما عمو فرد را ازنزدیک.
علی حیدری و خاطره و اروند، ازمن خواسته اند دریلدا نویسی شرکت کنم.
این هم پنج خاطره از من.
1- پدرم ژاندارم بود. یکی از کارهای مورد علاقه من، رفتن به پاسگاه محل خدمت پدرم بود. نمی دانم با منطقه "درونه" آشنایی دارید یانه. اگر کتاب " کلیدر" محمود دولت آبادی را خوانده باشید، حتما با این نام آشنایی پیدا کرده اید. این منطقه جایی بین شهر "بردسکن" و" سبزوار" است. ازمحل زندگی ما درخانه های سازمانی ژاندارمری، تا "درونه" چند ساعت راه بود. تابستان سالی که می خواستم بروم کلاس چهارم، یک روز، رفتم پیش پدرم. پاسگاه لب جاده ای بنا شده بود که تا سبزوار ادامه داشت. ساختمان پاسگاه تقریبا تازه ساز بود ودرست روبه روی ساختمان جدید، یعنی آن طرف جاده، برجی گلی دیده می شد که بارو داشت. این برج ساختمان قدیمی پاسگاه ژاندارمری بود. دراین قلعه، همیشه قفل بود وچون همیشه جلوی ساختمان جدید، نگهبان، کشیک می داد، هیچ کس جرات نزدیک شدن به برج را نداشت. یک روز راه ورود به قلعه را پیدا کردم. ظهربود وهیچ صدایی نمی آمد. برج ازدرون پوسیده بود. شاید کسی نمی دانست اما سقف اطاق ها فرو ریخته بود. بعد ازچند دقیقه کندوکاو، به اتاقی رسیدم که پر بود از پرونده و کاغذ ودفتر. وارد شدم و شروع کردم به گشتن. نمی دانستم چه می خواهم. فقط کنجکاو بودم. بعداز چند دقیقه گشتن، سه کتاب پیدا کردم. یک کتاب آموزش والیبال، که عکس های زیبایی داشت. روی جلد کتاب نوشته شده بود: یادگاری از "قاسم مسلمانی" بچه اهر. کتاب دوم "لوطی ای که انترش مرده بود" نام داشت. اثر نام آشنای " صادق چوبک" وکتاب سوم، چاپ جیبی " بوف کور" بود، اثر صادق هدایت. کتاب آموزش والیبال را خواندم وعصرهمان روز، براساس نوشته های همان کتاب با سربازان، تمرین کردم. کتاب دوم، ناقص بود. اما همان شب، شروع کردم به خواندن "بوف کور". یک بار، دوبار، سه بار وشاید بیست بار، خواندم اش.چیزی نمی فهمیدم اما حس می کردم چه کتاب خوبی است.
2- دوران جنگ بود. پدرم کردستان خدمت می کرد. سربریدن در کردستان مد شده بود. دایی ام ارتشی بود. او هم جبهه بود. یک بار درمشهد، دو شهید تشییع کردند به نام های حسین واکبر. گریه کردم. فکر کردم پدرم ودایی ام شهید شده اند.
3- بچه که بودم، روی دفترام می نوشتم: جناب سروان محمد طاهری. چقدر خوب است که همیشه آرزوهای آدم، برآورده نمی شود.
4- یه معلم داشتم خیلی بداخلاق بود.خیلی. اصلا منطق نمی فهمید چیه. حتی نمی تونستی باهاش حرف بزنی. پسر امام جمعه بود وبسیار مغرور.معلم تاریخ بود ولی بینش هم درس می داد. اون موقع تو شهری زندگی می کردیم که آدماش سنی بودند وکتاب بینش تسنن می خوندن .من اجباری نداشتم سرکلاس اونا بمونم اما می موندم وگوش می کردم. یه روز این آقا معلم، بحثی را شروع کرد درمورد لاابالی گری واینکه هرکس می تونه لات باشه. خیلی با حرارت حرف می زد. ازهمیشه مغرور تربود ودرحالی که دهان اش کف کرده بود، مثالی زد. گفت: لات گری مایه نمی خواهد.هرکس، می تواند شلواراش را پایین بکشد ودرخیابان راه برود. جواب خوبی برای این حرف داشتم وبا وجودی که می ترسیدم، پاشدم وگفتم: آقا اجازه؟ لاابالی گری مایه نمی خواهد؟ گفت: نه. گفتم پس لطف کنید وشلوارتان را پایین بکشید ودرخیابان که نه، همین جا، سرکلاس راه بروید.
5- خدمت سربازی که رفتم، جایی افتادم که هفته ای چند نفر را به جرم حمل وقاچاق مواد مخدر اعدام می کردند. فرمانده ما یک سروان بی شعور بود که بویی از انسانیت نبرده بود. وقتی زندانی ها را می آوردند تا حکم را اجرا کنند، می دیدم که بین سربازان وظیفه، سر تصاحب دم پایی ویا احتمالا گردن بند متهم، دعوا می شد. وقتی می خواستند اعدام کنند، فرار می کردم تا صحنه را نبینم. فرمانده بی شعور وعقده ای ما، متوجه این موضوع شده بود ویک روز عمدا کاری کرد که من صحنه اعدام راببینم. هرچه تلاش کردم، نتوانستم فرار کنم. چیزی ندیدم چون چشمان ام خیس خیس بود.
این آقا که حرف می زنه نمی دونم چرا خنده ام می گیره. شاید به خاطر حرف های چندسال پیش باشه که 180 درجه باالان متفاوته. ازاین دست آقاها زیاد داریم. یکی باید یادشون بندازه که تا دیروز هرچی توان داشتی صرف تخریب هاشمی کردی وامروز شدی ثناگوی هاشمی. تورو خدا بس کنید. اگه یادتون رفته باید بگم این هاشمی همون هاشمی قتل های زنجیره ایه. فاسده وبچه هاش به جای غذا نفت می خورن. دندوناش طلاس ونصف کیش به نام خانمشه. با نفت کش می ره شب نشینی و به جای پرتقال شمش طلا گاز می زنه.
وحالا می گین هاشمی اصیله و پدر بزرگه و ریش سفیده واگه نباشه مملکت می پوسه و ستون اصلاحاته و ازاین حرف ها.
توروخدا یکی به اینا بگه بس کنید.فقط بس کنید.
چند سال پیش، جشنواره تئاتری در تهران برگزارشد که من به اتفاق گروهی از بچه های مشهد، درآن شرکت کرده بودیم. در نمایشنامه ای که ما مدت ها برای آن زحمت کشیده بودیم، از سازهایی مثل ترومپت وفلوت استفاده می شد والبته ضرب وریتم زورخانه ای، محور اصلی موسیقی آن بود.
روز اجرای ما که رسید، متاسفانه ضرب گران قیمت گروه، در اثر یک اشتباه، شکست وما مجبورشدیم برای اجرا، دست به دامان مسوولان تالار سنگلج شویم.
آنها ضرب بسیار خوبی داشتند که یادگار مرحوم "هادی اسلامی" بود وهمین موضوع باعث شده بود آنها ضرب را به کسی امانت ندهند.
ما مجبور بودیم ، بنابراین با التماس هم که شده، ضرب مرحوم اسلامی را امانت گرفتیم.
کار اجرا شد ودر کمال ناباوری ضرب هادی اسلامی هم به خاطر بی دقتی یکی از بچه ها شکست.
یکی از مسوولان تالار سنگلج به خاطر شکسته شدن ضرب هادی اسلامی گریه کرد وگفت مارا نمی بخشد.
این خبر را که خواندم نمی دانم چرا اما یاد ضرب هادی اسلامی افتادم.
چند هفته پیش درجریان یک سفر مطبوعاتی به تخت جمشید رفتم وبرای تاریخ کشورم گریه کردم.حالا که این خبر را خوانده ام، برای خودم وشما گریه ام گرفته است.
روزنامه دنیای اقتصاد از امروز، تازه ترین تحولات واخبار بخش مسکن را در چهار صفحه ویژه نامه روزانه منتشر می کند.اگر اهل آگاهی از ریز قیمت مسکن در مناطق مختلف تهران وکلان شهرها هستید، پیشنهاد می کنم این صفحه را دنبال کنید.