نمی دانستم این قدر بد قدم هستیم.نیمروز پیش از ما 85 شماره منتشر شده بود اما امروز نیم روز را نیم سوز کردند.همین است دیگر.صبح خبر انتشارش را دادم ومجبورم حالا خبر توقیفش را بدهم.به همین سادگی.مهرورزی است دیگر.صبح به آقای حق شناس زنگ زده اند وگفته اند به دلیل انتشار نامنظم، خق انتشار ندارید.

کار آغاز شده است.این را می شود از رفت وآمدهای مداوم محمد قوچانی بین تحریریه واتاق سردبیر وتوضیحاتی که به رضا خجسته و اکبر منتجبی می دهد،فهمید.به حسین یاغچی درمورد ستون های جدید مجله توضیح می دهد ودو دقیقه بعد از آرش لاجورد می خواهد که چارچوب صفحه آرایی جدید را نشانش دهد.
دوباره به تحریریه می آید واز من می خواهد که فکری برای صفحات بدون عکس اقتصادی بکنم.تاکید می کند که به محمد صارمی فربرای طراحی دو صفحه به صورت "اینفوگرافی" اطلاعات لازم را بدهم.
تلفنی با مهدی یزدانی خرم صحبت می کند واز این که تلفن محسن آزرم در دسترس نیست، کلافه می شود.تلاش می کند تا سرانجام بر بی آنتنی مخابرات غلبه می کند واین زمانی است که هادی خسرو شاهین از راه می رسد. صحبتش با محسن که تمام می شود،با هادی در مورد سوژه جدید صحبت می کند ودرهمین حال استکان چای سرد شده اش را مزه مزه می کند.
کارآغاز شده وما می رویم که "نیم روز" را آماده کنیم اگر به قول بهمن فرمان آرا وسعید لیلاز نیم سوزش نکنند.
دوباره گلستان هشتم وریوی سبز رنگ رضا خجسته وگلف هادی خسرو شاهین ودوباره خنده های اکبر وماجراهای رضا معطریان.
کارآغاز شده وباز باید پای فاکس وتلفن بنشینیم تا نوشته دکتر غنی نژاد ویاد داشت دکتر نیلی را در دقیقه 90 بفرستیم حروف چینی.دوباره باید بروم توی حیاط وهی زنگ بزنم به مهدی نوروزیان که گفت وگوی دکتر ستاری فر چی شد؟یا به رهام وزیری که چرا گزارشت را نمی فرستی؟
باید پای کامپیوتر بنشینم ومدام ایمیلم را"رفرش" کنم که مطلب محسن یعقوبی را بگیرم وهی به رضا طهماسبی غر بزنم که دیر شد؟
بعد ازشرق و هم میهن وشهروند امروز، نیم روز چهارمین تجربه همکاری این گروه است وبه شدت امیدوارم که نشریه ای متفاوت تر ازگذشته،به دنیای مطبوعات وارد شود.
نیم روز نشریه ای است به مدیرمسئولی محمد جواد حق شناس وبه جز چندنفری از دوستان که به دلایل مختلف، نمی توانیم کنارهم باشیم، تقریبا همه هستند.
کم کم دارم دارم درد بی شهروندی را احساس می کنم.درد ننوشتن را.خسته شده ام اما سعی می کنم خویشتنداری کنم.چیز مهمی نباید باشد.هست؟ هشتادمین قربانی یا چه می دانم نودمین قربانی.پانزدهمین دریچه ای که به روی ما بسته شده یا به قول اکبرمنتجبی، بیست وپنجمین نشریه ای که توقیف شده وبیست وپنجمین باری که بیکار شده است.خنده ام می گیرد بی اختیار.به این حرف که نمی گذارند نشریه منتشر کنید.خنده ام می گیرد به این خانه تکانی ها واین که ازمیان این همه دغدغه ودلمشغولی، من یکی چرا عاشق تمیز کردن تفنگ یا برپایی چوبه دار نشدم.این روزها کارم شده یکی دو جمله تایپ کردن،بعد خواندن وبعد فشار دادن انگشت به کلید Backspace ودرنهایت، بی خیال به روز کردن وبلاگ.به درستی نمی دانم چه باید بنویسم.از حاشیه های هرشماره شهروند امروز؟از بیداری های شبانه شهروند؟ از سوژهای دقیقه نودی محمد قوچانی؟از شوخی های اکبرمنتجبی؟از گیردادن های رضا خجسته؟ از خنده های امیرقادری؟ از حواشی گفت وگو با طهماسب مظاهری؟از اصلاحات حبیب الله بیطرف روی گفت وگویی که نمی خواست چاپش کنیم؟ ازدوستی های مهدی نوروزیان ومحسن یعقوبی یا از خونسردی های رضا طهماسبی ورهام وزیری؟نمی دانم چه بنویسم اما می دانم که خسته ام.خسته از ننوشتن.سه هفته پیش اگر پس از شنیدن خبر چیزی نگفتیم، گرم بودیم وهنوز جای خالی اش را احساس نکرده بودیم اما شما هم اگر ساعت 11 شب، شهروند امروز را دست مغازه داری در دامغان ببینید، غصه می خورید که چرا این شمع را خاموش کردند؟شما هم اگر شهروند امروز را دست دستفروشی ببینید که دارد "جمکران دوم" را می خواند وبرای دوستش تعریف می کند، غصه می خورید که چرا این صدا را خاموش کردند؟شهروند امروز، دیروز وپریروز وامروز وفردا را باید در راهروهای دادستانی بدود تا شاید روزی بند از دستش باز کنند.آیا تا آن روز محمد قوچانی هم چنان پرانرژی وپرایده خواهد بود؟ آیا تا آن روز محمد عطریان فر هم چنان حوصله خواهد داشت که از نیمه شب روزهای چهارشنبه تا صبح روزهای پنج شنبه- تا زمانی که پنیر و نان سنگک می رسید- صفحه بخواند؟
کاش امروز چهارشنبه بود واکبرمنتجبی صد بار تماس می گرفت ومی پرسید کجایی؟