تبليغاتX
نوشته های من

منوچهر فرهنگ در سال 1297 در شهر بابل زاده شد اما دوران اقامتش در اين شهر زياد طول نكشيد. او در حالي كه هنوز دوران شيرخوارگي را پشت سر نگذاشته بود، به اتفاق خانواده به شهر گرگان نقل مكان كرد.
پدرش آموزگار بود و دستي هم در تحقيق و تاليف داشت. نشان به آن نشان كه نخستين كتاب كلاسيك در سال اول فارسي را او نوشت و در تاليف ديگر كتاب‌هاي درسي هم نقش داشت.
منوچهر فرهنگ نيز در تحصيل همچون پدر كوشا بود. او سوداي تحصيلات عاليه در سر داشت بنابراين پس از پايان تحصيلات دوران ابتدايي، راه پايتخت را در پيش گرفت و در حالي كه پا به نوجواني گذاشته بود هم كار مي‌كرد و هم تحصيل. كار تحصيل منوچهر فرهنگ تا آنجا پيش رفت كه او ديپلم رياضي گرفت و پس از آن بلافاصله در دانشگاه تهران در رشته حقوق پذيرفته شد. او هرچند علاقه چنداني به تحصيل در رشته حقوق نداشت اما از آنجا كه دانشجويي كوشا و بااستعداد بود، در اين رشته با نمره‌هاي بالا فارغ‌التحصيل شد تا راه را براي ادامه تحصيل در اروپا هموار سازد. آرزويي كه از كودكي در سر داشت و همه تلاش‌هايش را بر آن استوار ساخته بود.
عزيمت به فرانسه
فرانسه، آن روزها روياي جوانان جوياي علم بود و منوچهر فرهنگ اگرچه چهار دهه از عمرش را پشت سر گذاشته بود اما در رسته مشتاقان تحصيل در اروپا، همراه با همسرش هما شهيدي به فرانسه عزيمت كرد.
منوچهر فرهنگ، همچون بسياري از تحصيلكرده‌هاي هم‌دوره‌اش منتقد نظام حاكم بود و پس از آنكه به عنوان حقوقدان در سازمان برنامه رفت‌وآمد مي‌كرد بر شدت انتقادهايش افزوده شد. چند سال بعد در حالي كه ازدواج كرده بود و دو دختر داشت، سرخورده و نااميد از اصلاح سازمان برنامه، تحصيل پيشه كرد و راه فرانسه در پيش گرفت. منوچهر فرهنگ در حالي كه پا به چهارمين دهه عمر گذاشته بود در دانشكده حقوق و علوم اقتصادي دانشگاه پاريس ثبت‌نام كرد. حضور او در پاريس، همزمان شده بود با حضور جهانگير تفضلي در يونسكو. تفضلي آن روزها سفير كبير ايران در يونسكو بود و زماني كه منوچهر فرهنگ را به اتفاق همسر و دو دخترش ملاقات كرد، نتوانست شگفتي‌اش را پنهان كند. تفضلي بعدها به منوچهر فرهنگ گفته بود: «روزي كه آمدي و گفتي در اين مقطع در حال تحصيل هستي در دلم مسخره‌ات كردم و گفتم نمي‌تواني چنين كاري بكني. من را ببخش. معذرت مي‌خواهم.» (گفت‌وگو با روزنامه ايران) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |

دلم برای محمد قوچانی واحمد زید آبادی وبرای محمد عطریان فر خیلی تنگ شده.نزدیک 20 روز است که گرفتار بند شده اند و هیچ کس خبر درستی ازآنها ندارد.امیدوارم به زودی آزادی آنها را جشن بگیریم.

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |

   

موسي غني نژاد در تبريز سياست زده سال1330 زاده شد. پدرش اهري و اهل فرهنگ بود ومادرش تبريزي که اوهم کارآموزش وفرهنگ می کرد. او درس مقطع ابتدايي اش را در مدرسه اي خواند كه مادرش مدير آن بود و بعدها درس دوران دبيرستانش با ديپلم رياضي به پايان رسيد. تبريز آن روزها شهر سياست زده اي بود. دوران جواني موسي غني نژاد هم تحت تاثير تفكرات روشنفكري و سياسي آن روزهاي تبريزقرار داشت. پدر و مادرش فرهنگي بودند و او با كتاب و مطالعه ميانه خوبي داشت؛ موسي غني نژاد آن روزها بيشتر كتاب هاي داستاني و رمان هاي جنايي مي خواند. كتاب هاي پليسي »مايك هامر« و نوشته هايي از اين دست. اما هميشه حواسش به تحولات سياسي کشور بود و اتفاقاتي كه در گوشه و كنار كشور مي افتاد. پدرش دبير علوم ديني و عربي بود و او هميشه زمزمه هايي از اوضاع سياسي كشور را از زبان او مي شنيد. آن روزها دبستان و دبيرستان، دو دوره شش ساله را شامل مي شد و كلاس دهم دبيرستان كه بود، ذائقه اش براي مطالعه كتاب ها تغيير كرد. خوراك فكري آن روزهاي او از رمان هاي سياسي و كتاب هايي از نويسندگاني مثل »صادق هدايت«، »بزرگ علوي«، »صادق چوبك« و »جلال آل احمد« تامين مي شد. غني نژاد بعدها به نوشته هاي سياسي گرايش پيدا كرد. موسي غني نژاد آن روزها ناخواسته وارد فضاي چپ زده اي شد كه تا مدت ها بعد در او وجود داشت. تفكر سياسي و اقتصادي آن روزها، به خصوص در شهري مثل تبريز، به طور عمده »چپ« بود. آدم ها آن روزها چپ به دنيا مي آمدند و تا آخر عمر چپ مي ماندند. فضاي درس و دانشگاه هم به شدت چپ زده بود. آن روزها خيلي لازم نبودکسي به مطالعه ايده هاي چپ بپردازد. فضا چپ زده بود و همه مجبور بودند در آن تنفس كنند اما موسي غني نژاد به خاطر دارد كه كتاب معروفي از »رژي دبره« را يك سال قبل از پايان تحصيلات متوسطه اش خوانده است.

منبع:اعتماد ملی-شماره ۹۶۰   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محمد طاهری |

نشسته‌ام پشت میز و چشم دوخته‌‌ام به خط سبزی که دارد صفحه سنگینی ازوب سایت یک روزنامه جدید را «لود» مي‌کند. اینترنت انگار درحال جان کندن است ومن که بی‌قرارم هرچه زودتر صفحه مورد نظرم را ببینم، از کندی اینترنت اعصابم به هم ریخته است.خط سبز بارگذاری باید به انتهای مستطیل برسد تا من بتوانم صفحه روزنامه را ببینم اما یک خط مانده به آخر، صفحه توی گلوی اینترنت گیر کرده و هرچه صبر مي‌کنم، باز نمي‌شود. عجیب است. صفحه اول همه روزنامه‌ها باز مي‌شود اما صفحه اول روزنامه جدید محمد قوچانی که فردا قرار است روی کیوسک روزنامه‌فروشی‌ها قرار گیرد، روی اینترنت باز نمي‌شود.
خبرانتشارش را از بچه‌ها گرفته‌ام و مي‌دانم صبح فردا نخستین شماره‌اش را مي‌توانم ببینم اما دیدن روزنامه جدید قوچانی آنقدر شوق دارد که نمي‌توانم تا فردا صبر کنم برای همین است که دل به اینترنت کم سرعت اعصاب خردکنی بسته‌ام که پس از یک ساعت تلاش، هنوز برای من صفحه اول روزنامه را هم باز نکرده است.آنطور که شنیده‌ام، روزنامه جدید محمد قوچانی به معنای واقعی روزنامه است. ساختار حرفه‌ای یک روزنامه بزرگ را دارد ازجمله اینکه در ساختمانی 15طبقه واقع شده و گفته مي‌شود چیزی حدود 200 نویسنده و روزنامه‌نگار معروف، به محمد قوچانی کمک مي‌کنند تا روزنامه ای 48 صفحه‌ای منتشر شود.
آنطور که شنیده‌ام، در همه زمينه‌ها سرمایه‌گذاری خوبی صورت گرفته بنابراین به احتمال بسیارزیاد روزنامه جدید قوچانی تفاوت زیادی با دیگر کارهای او و دوستانش خواهد داشت. راستش را بخواهید به این مسائل که فکر مي‌کنم، به بچه‌هایی که با محمد قوچانی در روزنامه جدید همکار هستند، حسودی مي‌کنم به خصوص اینکه شنیده‌ام این روزنامه امنیت شغلي هم دارد و مي‌شود سال‌ها در آن کار حرفه‌ای کرد.
با خودم مي‌گویم بعد از آن همه اثاث‌کشی ‌و نقل‌مکان‌های اجباری از این روزنامه به آن روزنامه، چقدر فضا تغییر کرده که بعضی‌ها حاضر شده‌اند روی یک روزنامه، این همه سرمایه‌گذاری کنند. هرچه باشد، روزنامه‌های محمد قوچانی بعدازمدتی یا توقیف مي‌شوند یا سرمایه‌گذارنشریه وسوسه مي‌شود آن را به شورای سردبیری بسپارد و بدون محمد قوچانی منتشرش کند. پشت کامپیوتر، صفحه اول روزنامه جدید قوچانی را «رفرش» مي‌کنم و دوباره تکیه مي‌دهم به پشتی صندلی تا مگر خط سبز بارگذاری، به انتها برسد ومن بتوانم با شوق زیادی که دارم، روزنامه جدید محمد قوچانی و دوستان را ببینم اما مگر این اینترنت مزخرف مي‌گذارد؟
سیگاری روشن مي‌کنم وتکیه مي‌دهم به صندلی وبه تحریریه روزنامه جدید محمد قوچانی فکر مي‌کنم.
بچه‌ها را مي‌بینم که هرکدام درگوشه‌ای از تحریریه نشسته‌اند ودرحال انجام کاری هستند. بچه‌های گروه سیاسی دارند حاضر مي‌شوند تا نتیجه انتخابات ریاست‌جمهوری را اعلام کنند و بچه‌های گروه بین‌الملل دارند مشاوران نخست‌وزیر انگلیس را برای انجام گفت‌وگویی اختصاصی با گوردون براون راضی مي‌کنند. بچه‌های گروه ورزش نشسته‌اند دور میز بزرگ گوشه تحریریه و دارند بازی فینال جام جهانی بین تیم‌های ملی اسپانیا و ایران را نگاه مي‌کنند. ایران دو گل پیش افتاده و موضوع بحث بچه‌ها، دستبندهای سبزی است که اعضای تیم ملی اسپانیا در اعتراض به نتیجه انتخابات در استان سويا به مچ‌دست خود بسته‌اند. کمي‌آن طرف‌تر بچه‌های گروه اقتصادی که درمورد اولویت آزادسازی بر خصوصی‌سازی، سروصدای زیادی به راه انداخته‌اند. بحث یک رقمي‌شدن تورم هم داغ است و البته یک نفر از میان آنها معتقد است با توجه به تلاش‌های دولت، باید گزارش جامعی از کاهش بیکاری تهیه کرد. در طرف دیگر تحریریه، بچه‌های گروه علم و دانش ویژه‌نامه‌ای در مورد نظریه تکامل داروین بسته اند و ظاهرا هیچ‌کس به آنها تذکر نداده و این نشان مي‌دهد فضای کشور چقدر تغییر کرده است.عجب تحریریه‌ای است. چه امکانات خوبی و چه فضای ایده‌آلی برای نوشتن. دوباره حسودی‌ام مي‌شود به دوستانی که در این روزنامه مشغول به کارند اما زود به خودم مي‌گویم همین که باز هم روزنامه‌ای جدید از محمد قوچانی ودوستانش بخوانم، خودش خیلی است.
در همین گیرودار، محمد قوچانی به تحریریه مي‌آید و حال و احوال مي‌کنیم. دستم را مي‌گیرد و به اتاقش مي‌برد. ظاهرا با رئیس‌جمهور منتخب، قرار گفت‌وگو گذاشته و منتظر است تا رضا معطریان هم برسد و بعد به اتفاق به دیدار رئیس‌جمهور بروند.
مي‌خواهم خویشتنداری کنم اما نمي‌توانم وگلایه مي‌کنم از اینکه من را به روزنامه جدیدش دعوت نکرده. مي‌گویم «مرد حسابی چند سال است که با همه فرازونشیب‌های کار تو ساخته‌ام. در این مدت هیچ وقت رنگ آرامش ندیده‌ایم. هیچ‌کدام از نشریه‌هایت سرانجام خوبی نداشته. شرق را که همه مي‌دانیم چه بلایی سرش آمد. هم میهن را هم دو ماهه بستند. شهروند امروز را هفته‌ای یک بار تحمل نکردند. اعتماد ملی هم که... حالا چرا برای همکاری در روزنامه جدیدت از من دعوت نکردی؟»
بعد از صحبت‌های من، قوچانی ناراحت شد اما شبیه ملاقاتی که سه سال پیش در ساختمان روزنامه هم‌میهن داشتیم گفت: «اگر قول بدهی زیاد به راست نغلطی،من هم قول مي‌دهم زیاد به چپ نغلطم ومي‌توانیم دوباره کارکنیم». یادش به خیر.روزی چنین قولی به هم دادیم اما مدتی بعد محمد قوچانی با نوشتن سرمقاله معروفش «زنده باد سرمایه‌داری» که درشماره 54 شهروند امروز منتشرشد، در ابتدای صف مدافعان اقتصادآزاد در ایران قرار گرفت. دوباره فرو مي‌روم به صندلی. در این نیمه شب پر از انتظار، فقط صدای «فن» کامپیوتر شنیده مي‌شود وگاهی صدای جیرجیر صندلی که وزن من را باسنگینی انتظارم، تحمل مي‌کند.خط سبز بارگذاری هنوز در نقطه آخر گیر کرده و صفحه مورد علاقه من هنوز باز نشده. خاکستر سیگار را مي‌تکانم توی بطری شیشه‌ای ماء‌الشعیر و دوباره یاد محمد قوچانی مي‌افتم. یاد احمد زید‌آبادی که همیشه توی تحریریه شهروند امروز، پشت به تحریریه مي‌نشست وسرش توی اخبار بین‌الملل بود. یاد محمد عطریان‌فر مي‌افتم که دارد با غلامحسین کرباسچی در مورد چاپخانه و کاغذ و اینجور چیزها صحبت مي‌کند. کمي‌ آن طرف‌تر عماد‌الدین باقی را مي‌بینم که مثل همیشه آرام و استوار ایستاده است. همین‌طور که چشمم به خط سبز است، به محمد قوچانی فکر مي‌کنم .مي‌خواهم حدس بزنم این بار ایده‌اش برای صفحه اول روزنامه جدیدش چیست اما مگر این اینترنت لعنتی کم سرعت مسخره مي‌گذارد من به دنیای مورد علاقه‌ام پا بگذارم؟
یک ساعت گذشته وبازهم یک ساعت دیگر مي‌گذرد. چیزی تاصبح نمانده وهنوز صفحه اول روزنامه جدید قوچانی بازنشده است. دست آخر خسته مي‌شوم انگار برای دیدن روزنامه جدید قوچانی باید منتظرصبح بمانم. دوباره سیگاری روشن مي‌کنم و روی تراس به ستاره‌هایی مي‌نگرم که درآلودگی شب‌های تهران نورشان کم شده است.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد طاهری |