
نوشتن از محمد قوچاني خيلي سخت ترازنوشتن در مورد هدفمندي يارانه ها يا ضريب جيني وتوزيع عادلانه درآمد است.وقتي مي خواهيم از او بنويسيم نمي دانيم بايد از كدام توانايي واستعداش بنويسيم.از قدرت تحليل گري اش در سياست يا ازتوانايي اش در تحليل مسائل اجتماعي.از نبوغ ونوآوري اش در روزنامه نگاري يا از نگاه مدرن اش به مقوله انديشه.محمد قوچاني نه فقط يك روزنامه نگار پرسشگر وسازش ناپذير كه يك نويسنده با تعهد است كه هربار نشريه جديدي روانه بازار كرده،روزنامه نگاري ايران را چند گام به جلو سوق داده است.اين توصيف ها واين تعريف ها براي محمد قوچاني اغراق نيست وتاريخ بهترين گواه براي اين ادعاست.او روزنامه نگاري را ازميانه هاي دهه 70آغاز كرد ودرحالي كه مدت زمان زيادي از حضورش نمي گذشت،ايده هاي تازه اي به روزنامه نگاري ايران هديه داد.حضورش در روزنامه هاي به ياد ماندني "دوم خردادي"، درخاطر همه مانده وهيچ كس نيست كه نوشته هاي پرشور اورا ازياد برده باشد.قوچاني اما جريان اصلاح طلبي را دراوج قدرت پشت سر گذاشت ورفته رفته خود را مقيد به نقد اين جريان كرد.حضورش در روزنامه همشهري با انتشار ماه نامه و يك ويژه نامه روزانه بسيار موفقيت آميز بود اما درميانه هاي سال 1382،محمد قوچاني نبوغش را درمديريت روزنامه اي بي نام ونشان به رخ كشيد تا فصل تازه اي در روزنامه نگاري ايران آغازشود.
او خورشيد بي نام ونشاني را از"شرق" بيرون كشيد وآن را برآسمان مطبوعات فارسي زبان آويخت.خورشيد اوهر روز از شرق طلوع مي كرد اما آيينه اي بود براي بازتاباندن نوربه غرب،شمال وجنوب آگاهي.مردمي كه آزادي خواه بودند وچرخ اقتصاد را مي چرخاندند،به اقتصاد آزاد اعتقاد داشتند وماليات مي دادند ودرسياست،به بلوغي بي سابقه رسيده بودند،هرروزصبحشان را با طلوع خورشيد شرق آغاز مي كردند.شرق آن روزها نه فقط يك روزنامه،كه يك دانشنامه از تحليل وقايع كوچك وبزرگ سياسي واقتصادي واجتماعي بود كه يك شهروند آزادي خواه عطش آگاهي اش را با آن سيرآب مي كرد.خورشيد با محمد قوچاني سه سال از شرق طلوع كرد تا اين كه روزنامه نگار جوان،عزم به انتشار هفته نامه وبعد روزنامه اي متفاوت كرد.نخست هفته نامه شهروند امروز بود كه قوچاني وعطريانفر درسومين تجربه همكاري مشترك ،آن را به شهروندان معرفي كردند.شهروند امروز كه پيش ازآن،نشريه اي گمنام در استان اصفهان بود،با نبوغ محمد قوچاني به بازار عرضه شد وآنها كه نخستين شماره از دور جديد اين نشريه را به صورت يك سالنامه دراسفندماه 1385روي كيوسك ديدند،آن را به فهرست نشريات مورد علاقه خود اضافه كردند.شهروند امروز پس ازآن با شكلي جديد،ايده اي نو وساختاري دلنشين جاي خود را باز كرد وآنها كه معتقد بودند روزنامه شرق،درحقيقت هفته نامه اي است كه به صورت روزانه منتشر مي شود،اين بار با هفته نامه اي مواجه شدند كه يك هفته زمان، براي خواندن آن اندك بود.درهمين ايام،روزنامه به محاق تعليق رفته هم ميهن دوباره اجازه انتشار يافت ومحمد قوچاني باري ديگر مجال پيدا كرد تا نبوغش در روزنامه نگاري را به اثبات برساند.
هم ميهن كه چهارمين كار مشترك محمد عطريانفر ومحمد قوچاني به شمار مي رفت،اين بار غلامحسين كرباسچي را هم دركنار خود داشت تا خاطره تولد روزنامه موفق همشهري درابتداي دهه 70 دوباره زنده شود.هم ميهن،هم چون همشهري در42 شماره قدرت سازمان دهي ونوآوري اين گروه را به رخ كشيد وپس ازآن دوباره به محاق تعليق رفت .محمد قوچاني وگروه جوانش پس ازآن دوباره در شهروند امروز،با تمركز بيشتري به ادامه كارپرداختند ودرمدت زماني كوتاه توانستند،يك هفته نامه را به نشريه اي تاثيرگذار بر جريان هاي سياسي واجتماعي كشور تبديل كنند.شهروند امروز با مشي آزادي خواهي وطرفداري از اقتصاد وسياست آزاد،به خوبي توانست جاي خود را به عنوان يك محصول مورد نياز طبقه متوسط ونخبگان ودگرانديشان باز كند.درحالي كه اين نشريه مورد قبول بسياري از شهروندان قرارداشت وحتي توانسته بود درميان دولتمردان وسياست ورزان هردو گروه جا باز كند،به تيغ توقيف شهيد شد تا نامش به تاريخ مطبوعات ايران بپيوندد. محمد قوچاني پس ازان به اعتماد ملي رفت وآن گونه كه همگان مي دانند،روزنامه اي حرفه اي،پرتيراژ وتاثيرگذار را دركوران رقابت هاي انتخاباتي روانه كيوسك هاي مطبوعاتي كرد.اكنون بيشتر از 120 روز از بازداشت محمد قوچاني مي گذرد وهيچ كس به درستي نمي داند اين روزنامه نگار آزادي خواه به چه دليل بايد در بند باشد؟به عنوان يكي از همكاران اين سال هاي محمد قوچاني،كم تر رغبت مي كنم به پيشخوان كيوسك هاي مطبوعاتي نگاه كنم.به چند دليل مشخص.اول اين كه جاي نشريه اي به سردبيري محمد قوچاني درميان اين همه نشريه رنگارنگ خالي است.دوم اين كه جرياني انحصار طلب،فرصت روزنامه نگاري را ازمن گرفته ومهم تراز همه اين كه كيوسك هاي مطبوعاتي پرشده است از روزنامه ها وهفته هاي نامه هايي كه ايده هاي محمد قوچاني را چه درشكل ساختار وچه درمحتوا سرقت كرده اند.ياد آن روز مي افتم كه مردي ازيك فروشنده مطبوعات خواست هفته نامه شهروند امروزرا به او بدهد واو يكي از همين كپي نامه هاي قرمز رنگ را به اوداد.مرد نگاهي به نشريه انداخت وگفت:لطفا اصلش را بده.
خواب دیدم محمد قوچانی زنگ زده که بلندشو بیا.چرا خوابیدی؟سهم من از دیدن محمد همین سه ثانیه خواب وخیال بود.100 روز است که صدایش را نشنیده ام.
شنیدم مریم باقی برای نخستین بار موفق شده کتاب برایش ببرد.کتاب برای قوچانی مثل آب برای ماهی است ومن فکر می کنم محمد پس ازگرفتن کتاب ها حسابی جشن گرفته است.دیشب هم با بچه ها توی تحریریه ایران دخت یادی از گذشته کردیم وکلی خندیدیم.یاد روزهایی که اکبرمنتجبی وسط تحریریه یک دفعه می زد زیر آواز" زیدو مو چه کردم،تو با مو چنینی ..." واحمد زید آبادی می خندید وما منفجرمی شدیم از خنده.دیشب مریم باقی از آخرین دیدارش با محمد قوچانی گفت و این که دکتر خوش برخوردی به تیم بازجویان پیوسته واجازه داده برایش کتاب ببرند.به نظر من فضا آرام آرام دارد تغییر می کند و فکر می کنم ظرف روزهای آینده بعضی ازدوستان راآزاد کنند.
قاضی عزیز.
تو درچندسال گذشته سلطان همه اتفاقات بدی بودی که برای من ودوستان من رخ داد.تو پادشاه خاطرات تلخ منی.به همین دلیل هرگز نمی توانم فراموشت کنم.
حالا که هردو بیکارشده ایم بد نیست به گذشته فکر کنیم.
نمی دانم چند بار با حکم تو بیکارشده ام.ده بار؟15 بار یا شاید 20بار.مهم نیست.من وتو به یک بازی بی قاعده عادت کرده بودیم.انگار ما را ساخته بودند که بسازیم وتورا ساخته بودند که خراب کنی.ما را ساخته بودند که بنویسیم وتورا ساخته بودند که خط بزنی.
تو گریه های شبانه ما را هرگز ندیدی.تو گریه های محمد قوچانی را ندیدی که وقت سلاخی شدن "هم میهن" چگونه اشک می ریخت.تو هق هق هادی خسروشاهین را بعد از توقیف شهروند امروز ندیدی.تو تکان خوردن شانه های مهدی یزدانی خرم را ندیدی.تو فیلتر سیگارهای کف حیاط شهروند امروز را ندیدی وفنجان های لب پریده ای که گاهی دقیقه ها خیره می شدیم به شکستگی لبه اش.
تو وقتی داشتی حکم توقیف یاس را می نوشتی،به چه چیزی می ندیشیدی؟یا زمانی که دستور دادی خورشید شرق در توقیف گاه دادستانی خاموش شود چه درسرداشتی؟
یادت هست "آیینه جنوب" را چگونه شکستی؟یادت هست" بهار" را به بند کشیدی و"نیم روز" را نیم سوز کردی واعتماد ملی را ازهم پاشاندی؟
توگریه های مریم باقی را ندیده ای.گریه های مهدیه محمدی.مادر هنگامه شهیدی ونگرانی های همه مادران وهمسران روزنامه نگاران را اما فردای روزی که نشریه ما را می بستی،چهره ات را درتلویزیون می دیدیم که چقدر راضی هستی از کاری که کرده ای.
قاضی عزیز:
این همه روزنامه سربریدی.این همه غم وغصه ایجاد کردی.درود به پشت کارت.ما افتخاربه بازکردن می کنیم وتو به بستن هایت افتخارکن.
قاضی عزیز:
فکرمی کردم به خاطر این همه سرکوب و ازتو متنفرهستم اما فکرش را که می کنم می بینم تو هم این روزها به نوعی به درد ما گرفتار شدی.بیکاری این روزهای هردوی ما شاید مجالی باشد برای فکرکردن بیشتر.موفق باشی قاضی جان.به خدا از دیشب که بیکارشدی دیگر از تو بدم نمی آید.بیکاری خیلی بد است قاضی.

احمد جان سلام:
می دانیم بر توچه گذشته وچه می گذرد.این روزها نیز بگذرد.
قربان پایداری وصفایت.آنها که افتخار همکاری با تورا داشته اند می دانند چه می گویم.به خدا نمی دانم چرا بهترین جوانان این کشور باید به این شکل تحت فشارهای سیاسی قرار گیرند.
احمد جان منتظرت می مانم.

محمد عزیز چقدر خوشحال شدم که دیدمت.هیچ ناراحت نیستم به این دلیل که اطمینان دارم هیچ کس تو را دراین هیبت واین هیات،باورندارد.تو همان محمد قوچانی دوست داشتنی هستی که نوشته ها وآثارت را حتی همین هایی که مدعی توشده اند،می خواندند.تو همان محمد قوچانی عزیز ودوست داشتنی هستی و این نمایش های مضحک هم نمی تواند جایگاه تو را متزلزل کند.
محمد جان دو شب پیش که شنیدم می خواهند آزادت کنند،همراه با همه آنهایی که می دانی همیشه دوستت دارند،چشم به آن درهای مخوف آهنی دوختم به این امید که آزادی ات را ببینم اما امروز می بینمت که استوار نشسته ای وبه آینده چشم دوخته ای.
چندسال است که به دیدنت بد عادت کرده ام. به خنده های قشنگت.به گیردادن هایت.به توصیه هایت.به تحلیل هایت وبه حضورت اما بیش از دوماه است که خبرت را با یک پرسش احمقانه تکراری از مریم باقی می پرسم.و او که درنظرم نه یک زن ونه حتی آدمی با گوشت و پوست، که یک کوه است از صبوری وامیدواری، همیشه با خنده می گوید " حالش خوب است" .ومن می دانم در این کوه، دراین پیکره که گویی از صبر ساخته شده است، چه می گذرد.
محمد عزیز:
دوست دارم سرنوشت یک بار دیگر درآن چهارشنبه های طوفانی شهروند امروز من وتو را مقابل هم،چشم درچشم قرار دهد.دوست دارم بارها وبارها بنشینم ونگاهت کنم.دوست دارم بازهم با صدای زنگ تلفن تو از خواب بیدار شوم.
منتظرم که بیایی.
هفته گذشته،نیروهای امنیتی با مراجعه به منزل دکترمسعود نیلی قصد بردن ایشان را داشتند .دکتر در سفر بود اما ماموران با اعتراض دکترکرمانشاه مواجه شدند.دکتر نیلی درحال حاضر رئیس دانشکده اقتصاد دانشگاه شریف است ودکتر کرمانشاه،سال ها معاون پژوهشی این دانشگاه بوده است.ماموران درعین حال برادر دکتر کرمانشاه که برای فعالان اقتصادی وصنعتی چهره ای نام آشنا است رابا خود برده وپس از چند ساعت ،آزاد می کنند.علی کرمانشاه چندسال معاون وزیرصنایع ووزیر ارتباطات بوده است.
دکتر نیلی درحال حاضر نه درمنزل است ونه دراختیار نیروهای امنیتی.
برایم عجیب است که سراغ دکتر نیلی رفته اند.کسی که مطلقا سیاسی نبود وبه دلیل معیاری که درزمینه مسائل اقتصادی داشت، با آقای موسوی اختلاف عقیده داشت وحتما می دانید که او ودکتر نجفی،درمیانه های دولت اول محمد خاتمی از سازمان مدیریت وبرنامه ریزی کنار گذاشته شدند.حتی درمورد طرحی که آقای کروبی ازآن استفاده کرد،حتی یک بارهم با دکتر نیلی ملاقات نداشت.
دکترنیلی فوق العاده با شخصیت ومحترم است که نظرات وپیشنهادهایش ومطالعات مستمری که داشته، مثل خیلی دیگر ازاقتصاد دانان،برای اقتصاد کشور مفید بوده است.او برنامه نویس وتحلیلگر فوق العاده ای است که صدها فراغ التحصیل اقتصاد،تحویل جامعه داده است.
دیدن چهره احمد زیدآبادی به عنوان متهم، سخت بود وغم انگیزکه روزم را خراب کرد اما شنیدن خبرمربوط به دکتر نیلی،پاک روانم را به هم ریخت.
قطعه فیلم کوتاهی ازشبی که داشتیم آخرین شماره نشریه شهروند امروز درسال 1386 را آماده می کردیم.مثل خواب می ماند.ثبت دقایقی ازتلاش بچه ها برای آماده کردن سالنامه شهروند امروز.ازآن روزها-اسفند 86- زمان زیادی نمی گذرد اما فیلم مثل خواب می ماند.
محمد قوچانی وآرش لاجورد دارند تیترهای صفحه اول را می چینند توی صفحه.من ایستاده ام کنارآرش وتکیه داده ام به دیوار.ساعت 6:20 دقیقه صبح است.پشت سرم،اکبرمنتجبی نشسته با چشم هایی که دو روز است خواب ندیده ورضا خجسته رحیمی هم که خواب خواب است.
آن طرف محمد رضا فریدونی دارد صفحات را غلط گیری می کند.صدای محمد عطریان فر هم می آید که دارد با حسین یاغچی شوخی می کند وامیرلاجورد که ایستاده کنار پنجره ودارد سیگار می کشد.علی ضیایی هم دوربین دست گرفته ودارد فیلم می گیرد.گاهی دوربین کوچک را برمی گرداند سمت خودش تا او هم درفیلم حضور داشته باشد.رضا دولت اما دستش را گذاشته زیر چانه اش وپشت میزمنشی،خواب رفته است.
چه شب هایی بود. چه نشریه ای بود. چه شهروندی داشتیم.
نمی دانم چرا هیچ وقت هیچ چیز خوب را همیشه نداشته ام.همیشه بادی،بارانی،طوفانی وحادثه ای،آن چه را که دوستش داشته ام،ازمن گرفته.
به نیما نامداری عزیز که پس از چند هفته بی خبری،سرانجام جسد دایی 47 ساله اش- بهزاد مهاجر- را از سردخانه کهریزک تحویل گرفت،ازته دل تبریک می گویم.
دلم برای محمد قوچانی واحمد زید آبادی وبرای محمد عطریان فر خیلی تنگ شده.نزدیک 20 روز است که گرفتار بند شده اند و هیچ کس خبر درستی ازآنها ندارد.امیدوارم به زودی آزادی آنها را جشن بگیریم.
درمیان این همه سروصدا وبرو بیا وشکستن وزخمی کردن ها،یکی ازدوستان نکته جالبی تعریف کرد.او گفت: درجریان ناآرامی های چند شب پیش که مردم چند بانک وماشین وزباله دان های شهرداری را آتش می زدند، یک نفر قصد داشت شعبه بانک پارسیان میدان محسنی را آتش بزند که یکی از دوستانش داد زد نکن،آتش نزن مال مردم است بیا بانک های دولتی را آتش بزنیم.
رستاک - به معنای شاخه اي که تازه از بيخ درخت برآمده و راست رُسته باشد- پایگاهی اینترنتی بود که چند ماه پیش توسط طرفداران اقتصاد آزاد معرفی شد تا نشر دهنده نوشته ها ودیدگاه های بزرگانی هم چون مسعود نیلی، محمد طبیبیان، موسی غنی نژاد،غلامعلی فرجادی و ... باشد.اکنون که چند ماه از آن تجربه می گذرد، منتقدان اقتصاد آزاد هم وب سایتی تحلیلی معرفی کرده اند با عنوان "البرز" .
دراین وب سایت تحلیلی که ظاهرا از روز شنبه روی اینترنت قرار گرفته است، دوست بسیار عزیزم - پرویز صداقت- که روزهای پرفرازونشیب زیادی درگذشته با هم داشته ایم، به اتفاق آقایان کمال اطهاری،محمد مالجو،فرشید یزدانی و بلاگر معروف اقتصادی نویس، احمد سیف حضور دارند واحتمالا درآینده، بزرگان دیگری از اقتصاد دانان نزدیک به طیف نهادگرایان به این جمع کمک خواهند کرد.
به این دلیل می شود به این جمع منتقد بازار اطلاق کرد که بر پیشانی سایت خود نوشته اند:
" ما به بازار خودتنظیمگر باور نداریم و بر این گمانیم در نظامهای اقتصادی مدرن اتکای صرف به سازوکار بازار ضامن رشد پایدار و افزایش رفاه عمومی نیست. ما بر این باوریم که آموزههای نوکلاسیک گرایشی در اقتصاد سیاسی است نه اصول تخطیناپذیر علمی. اقتصاد مبتنی بر بازار را ضرورتاً نمیتوان دمکراسی اقتصادی نامید و آنچه از آن پدید میآید بهناگزیر مناسبات دمکراتیک در عرصهی سیاسی نیست. قانونمندیهای اقتصادی وجود دارد اما انتظامبخشیهای یکسانی برای توسعهی اقتصادی وجود ندارد؛ و در نهایت آن که هیچ اقتصاد مدرنی بدون حضور موثر برنامهریزی به مثابه نهادی دمکراتیک قادر به حیات نیست"
شبکه تحلیلی البرز پس از وب سایت موسسه دین واقتصاد، دومین پایگاه اینترنتی منتقدان اقتصاد آزاد است.برای دوست خوبم پرویز صداقت وبزرگانی که در به روز رسانی این وب سایت اقتصادی فعالیت دارند، آرزوی موفقیت دارم.
نمی دانستم این قدر بد قدم هستیم.نیمروز پیش از ما 85 شماره منتشر شده بود اما امروز نیم روز را نیم سوز کردند.همین است دیگر.صبح خبر انتشارش را دادم ومجبورم حالا خبر توقیفش را بدهم.به همین سادگی.مهرورزی است دیگر.صبح به آقای حق شناس زنگ زده اند وگفته اند به دلیل انتشار نامنظم، خق انتشار ندارید.

کار آغاز شده است.این را می شود از رفت وآمدهای مداوم محمد قوچانی بین تحریریه واتاق سردبیر وتوضیحاتی که به رضا خجسته و اکبر منتجبی می دهد،فهمید.به حسین یاغچی درمورد ستون های جدید مجله توضیح می دهد ودو دقیقه بعد از آرش لاجورد می خواهد که چارچوب صفحه آرایی جدید را نشانش دهد.
دوباره به تحریریه می آید واز من می خواهد که فکری برای صفحات بدون عکس اقتصادی بکنم.تاکید می کند که به محمد صارمی فربرای طراحی دو صفحه به صورت "اینفوگرافی" اطلاعات لازم را بدهم.
تلفنی با مهدی یزدانی خرم صحبت می کند واز این که تلفن محسن آزرم در دسترس نیست، کلافه می شود.تلاش می کند تا سرانجام بر بی آنتنی مخابرات غلبه می کند واین زمانی است که هادی خسرو شاهین از راه می رسد. صحبتش با محسن که تمام می شود،با هادی در مورد سوژه جدید صحبت می کند ودرهمین حال استکان چای سرد شده اش را مزه مزه می کند.
کارآغاز شده وما می رویم که "نیم روز" را آماده کنیم اگر به قول بهمن فرمان آرا وسعید لیلاز نیم سوزش نکنند.
دوباره گلستان هشتم وریوی سبز رنگ رضا خجسته وگلف هادی خسرو شاهین ودوباره خنده های اکبر وماجراهای رضا معطریان.
کارآغاز شده وباز باید پای فاکس وتلفن بنشینیم تا نوشته دکتر غنی نژاد ویاد داشت دکتر نیلی را در دقیقه 90 بفرستیم حروف چینی.دوباره باید بروم توی حیاط وهی زنگ بزنم به مهدی نوروزیان که گفت وگوی دکتر ستاری فر چی شد؟یا به رهام وزیری که چرا گزارشت را نمی فرستی؟
باید پای کامپیوتر بنشینم ومدام ایمیلم را"رفرش" کنم که مطلب محسن یعقوبی را بگیرم وهی به رضا طهماسبی غر بزنم که دیر شد؟
بعد ازشرق و هم میهن وشهروند امروز، نیم روز چهارمین تجربه همکاری این گروه است وبه شدت امیدوارم که نشریه ای متفاوت تر ازگذشته،به دنیای مطبوعات وارد شود.
نیم روز نشریه ای است به مدیرمسئولی محمد جواد حق شناس وبه جز چندنفری از دوستان که به دلایل مختلف، نمی توانیم کنارهم باشیم، تقریبا همه هستند.
کم کم دارم دارم درد بی شهروندی را احساس می کنم.درد ننوشتن را.خسته شده ام اما سعی می کنم خویشتنداری کنم.چیز مهمی نباید باشد.هست؟ هشتادمین قربانی یا چه می دانم نودمین قربانی.پانزدهمین دریچه ای که به روی ما بسته شده یا به قول اکبرمنتجبی، بیست وپنجمین نشریه ای که توقیف شده وبیست وپنجمین باری که بیکار شده است.خنده ام می گیرد بی اختیار.به این حرف که نمی گذارند نشریه منتشر کنید.خنده ام می گیرد به این خانه تکانی ها واین که ازمیان این همه دغدغه ودلمشغولی، من یکی چرا عاشق تمیز کردن تفنگ یا برپایی چوبه دار نشدم.این روزها کارم شده یکی دو جمله تایپ کردن،بعد خواندن وبعد فشار دادن انگشت به کلید Backspace ودرنهایت، بی خیال به روز کردن وبلاگ.به درستی نمی دانم چه باید بنویسم.از حاشیه های هرشماره شهروند امروز؟از بیداری های شبانه شهروند؟ از سوژهای دقیقه نودی محمد قوچانی؟از شوخی های اکبرمنتجبی؟از گیردادن های رضا خجسته؟ از خنده های امیرقادری؟ از حواشی گفت وگو با طهماسب مظاهری؟از اصلاحات حبیب الله بیطرف روی گفت وگویی که نمی خواست چاپش کنیم؟ ازدوستی های مهدی نوروزیان ومحسن یعقوبی یا از خونسردی های رضا طهماسبی ورهام وزیری؟نمی دانم چه بنویسم اما می دانم که خسته ام.خسته از ننوشتن.سه هفته پیش اگر پس از شنیدن خبر چیزی نگفتیم، گرم بودیم وهنوز جای خالی اش را احساس نکرده بودیم اما شما هم اگر ساعت 11 شب، شهروند امروز را دست مغازه داری در دامغان ببینید، غصه می خورید که چرا این شمع را خاموش کردند؟شما هم اگر شهروند امروز را دست دستفروشی ببینید که دارد "جمکران دوم" را می خواند وبرای دوستش تعریف می کند، غصه می خورید که چرا این صدا را خاموش کردند؟شهروند امروز، دیروز وپریروز وامروز وفردا را باید در راهروهای دادستانی بدود تا شاید روزی بند از دستش باز کنند.آیا تا آن روز محمد قوچانی هم چنان پرانرژی وپرایده خواهد بود؟ آیا تا آن روز محمد عطریان فر هم چنان حوصله خواهد داشت که از نیمه شب روزهای چهارشنبه تا صبح روزهای پنج شنبه- تا زمانی که پنیر و نان سنگک می رسید- صفحه بخواند؟
کاش امروز چهارشنبه بود واکبرمنتجبی صد بار تماس می گرفت ومی پرسید کجایی؟
این روزهای بی آتیه می آیند ومی روند.روزهای بی پنجره وروزهای بی فردا.این که می آید ومی رود،شب است وروز.بدون نمک.بدون چاشنی ودرحقیقت چرخش چرخ روزگار است واگرنه شب واقعی نسیم دارد وخیابانی نه چندان تاریک که تو روی لبه جدول هایش راه می روی وگوش به پچ پچ باد می کنی که دارد با درخت از درو دست هایی می گوید که نه تو دیده ای ونه درخت که بر هویت اش ریشه دوانیده.
واگرنه روز واقعی جاده دارد با خش خش صدای زنی که دربیابان، تورا به شهر می خواند وتو وقتی به خانه اش پا می گذاری بوی سیب زمینی سرخ کرده،قیمه وپلوی هاشمی دیوانه ات می کند.
شب امیدی به نام روز دارد وروز امیدی به نام شب ومن که دورمانده ام از هردو،روزی برای امید ندارم وشبی برای آرزو.
ومن که دور مانده ام ازشب های واقعی نه امید دارم ونه جاده ای ونه جدولی ونه بادی ونه دوردستی که باد برایم بگوید از رازهایش.
ومن که دور مانده ام ازروز واقعی،نه صفحه ای دارم ونه بیابانی ونه زنی برایم می خواند که بوی برنج هاشمی دیوانه ام کند.
روزها وشب ها،این روزها بی آتیه اند وبی امید ومن به سیبی می مانم که پوستش را کنده اند ودارد زرد می شود وپوسیده تا زنی که صدایی خش دار ندارد،مرا بردارد وبیندازد توی سطل آشغال.
چه روزهای بی آتیه ای که آی با کلاه، کلاهش را میان جدول کلمات متقاطع گم کرده ودال از درد خم شده ومیم ناامیدانه پایش را انداخته است توی جوی آبی که نمی دانم به کجا می رود.

چهارشنبه ها در شهروند امروز برو بیایی داریم.
تا صبح پنج شنبه کار می کنیم وگاهی،این پایان ماجرا نیست.گاهی کار به بعداز ظهرهای پنج شنبه هم کشیده می شود.جایی که ما پس از 24 ساعت کاروبیداری مداوم مجبوریم در شهروند بمانیم ویا برگردیم وتغییراتی در گفت وگو ها ودیگر مطالب ایجاد کنیم.
جریان مهندس بیطرف وقضایای مرحوم بورقانی را همین جا نوشتم وپس از آن گفت وگوی دکتر دانش جعفری هم قضایای عجیب وغریبی داشت که مجبور شدم با محمد قوچانی وآرش لاجورد به شهروند برگردیم وپس از 24ساعت بیداری مداوم،دوباره صفحات مجله را اصلاح کنیم.
برای من دو یا سه مورد اتفاق افتاده که 30ساعت یا بیشتر بیدار باشم اما برای محمد قوچانی هرهفته ازاین اتفاقات می افتد واو همیشه می ماند وعاشقانه کار می کند.
آنها که با او کار کرده اند می دانند قوچانی درکار چه شخصیتی دارد وبه کار چگونه نگاه می کند. شاید اگر با محمد قوچانی همکار نبودم راحت تر می توانستم درمورد او بنویسم.محمد قوچانی را همه می شناسیم.چه نیازی به بازتعریف توانایی های او؟
بهانه نوشتن این چند سطر،تقدیر انجمن صنفی روزنامه نگاران ازاو وچهار روزنامه نگار دیگر است که روز پنج شنبه هفته گذشته صورت گرفت.
شب قبل از آن محمد قوچانی مطلبی نوشته بود که بعد از حروف چینی خواندمش واحساس کردم صادقانه نوشته شده است.واین را زمانی که داشت نوشته اش را درانجمن صنفی می خواند،بیشتر وبیشتر احساس کردم.
وحالا ضمن تبریک صمیمانه به دلیل موفقیت های همیشگی محمد قوچانی،ازشما دعوت می کنم رنجنامه سردبیر هفته نامه شهروند امروز را بخوانید.
روزنامه نگارشدن چه آسان
روزنامه نگار مردن چه دشوار
روزهایی بود كه در ایران روزنامهنگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامهها و نشریههای كشور معدود بود و محدود بود به دلخستههای نسل اول روزنامهنگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریهای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانهای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامهنگار مانده بودند. از سیاسینویسی به سینمایینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از سیاسینویسی به ادبینویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از روزنامهنویسی به ماهنامهنویسی روی آورده بودند اما روزنامهنگار مانده بودند؛ از نشریههای عمومی به مجلههای تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامهنگار مانده بودند.....
گفت وگویی که سه شنبه هفته پیش با دکتر دانش جعفری داشتم،حواشی زیادی داشت.وزیر سابق اقتصاد دراین گفت وگو حرف های زیادی زد که تمایلی به انتشارش در گفت وگو نداشت.دانش جعفری البته دیروز در جلسه خداحافظی اش سنت شکنی کرد و خیلی چیزهارا گفت اما یک نکته بامزه باقی مانده که فکر می کنم مطرح کردنش بد نباشد.
از وزیرسابق اقتصاد پرسیدم:
"با وجودی که به عنوان سخنگوی اقتصادی دولت انتخاب شده بودید،چرا حتی یک بارهم رودر روی خبرنگاران قرار نگرفتید؟
دانش جعفری- دردولت نهم همه نقش سخنگوی اقتصادی را بازی می کردند.حتی وزیر اطلاعات و وزیر کشورهم به خود اجازه می دادند دراین مورد اظهارنظرکنند.
با رئیس جمهور دراین مورد خیلی صحبت کردم وشرط کردم ، درصورتی نقش سخنگوی اقتصادی را می پذیرم که هیچ عضو کابینه از جمله شخص رئیس جمهور درمورد مسایل اقتصادی اظهارنظر نکند اما احمدی نژاد نپذیرفت ومن هم زیر بار مسئولیت سخنگوی اقتصادی نرفتم.

بحث انتشار عیدنامه یا سالنامه ویا ویژه
نوروزامسال هم داغ است.
روزنامه اعتماد ملی اولین روزنامه ای بود
که سالنامه اش را منتشر کرد.سالنامه
روزنامه های کارگزاران واعتماد هم حتما
خواندنی هستند ضمن این که روزنامه
های سرمایه ودنیای اقتصاد هم امسال
سالنامه های خوبی منتشرمی کنند.
سال گذشته روزنامه های همشهری وایران
هم سالنامه های خوبی داشتند.همشهری
که کیفیت خوبی داشت وایران هم گفت وگویی ویژه با رئیس جمهوری داشت.
اما آنها که سال گذشته پی گیرانتشار سالنامه
یا شماره های ویژه نوروز بودند،حتما به
خاطر دارند که "شهروند امروز" با چه
کیفیتی منتشر شد وچگونه درخشید.
امسال هم پس از انتشار 40شماره، شهروند امروز سالنامه ای منتشر کرده است که فقط می توانم بگویم خواندنی و بی نظیراست.
خاطرات هاشمی رفسنجانی، هفت گفت وگوی ویژه،87 یادداشت برای سال 87، معرفی چهره های برترسال 86، تحلیل 119 خبر مهم سال گذشته و42 پیشنهاد برای نوروز87 به اضافه آلبومی تصویری از مهم ترین وقایع سال گذشته از جمله مطالب خواندنی شماره ویژه شهروندامروز است.فکر می کنم این شماره ویژه، تاچهارشنبه، توزیع شود.
خبرفوت احمدآقا را طبق معمول مهدی نوروزیان داد ومحمد قوچانی با بغضی درگلو آن را تایید کرد.
یاد ماجرایی می افتم که روزپنج شنبه هفته گذشته با احمدآقا داشتیم ومن هم بغض می کنم.
گفت وگوی حبیب الله بیطرف که دراین شماره شهروندامروزمنتشرشده برای همیشه خاطره احمد بورقانی را درذهن من،محمد قوچانی ومهند س بیطرف زنده نگه خواهد داشت.
گفت وگوی مهندس بیطرف درحالی زیرچاپ رفته بود که وزیر نیروی دولت اصلاحات،آن رابازخوانی نکرده بود ودرحالی که ما دورازدسترس بودیم،احمدآقای بورقانی پیام فرستاد وما به حرمت این مردبزرگ،به شهروند برگشتیم و اصلاحات مورد نظر آقای بیطرف را انجام دادیم.
آخرین جمله محمد قوچانی راهنوز به خاطر دارم که پس از توقف چاپ شهروند واعمال اصلاحات حبیب الله بیطرف،درپیام گیرگوشی موبایل احمدآقا ضبط شده است:
"احمدآقا سلام.می خواستم بگم کارتموم شد.نگران نباشید.ولی....."
نمی دانم بورقانی این پیام راشنید؟
آن قدر بی تاب ترم از دوتار
که دوتار
مرا می نوازد
زخمه های حاج قربان خون به دل آدم می کرد.صدایش بوی خاک می داد وسازش دنیایی بود از سحروجادو.
به ناله هایش که گوش می کردی هم غم وجودت را می گرفت وهم شادی.چه می دانم،می گویند کاتارسیس می شدی.
سازش دوسیم داشت اما صدای سازش به اندازه صدسیم موسیقی داشت.مثل استاد سمندری که "يهودی منوهين" نوازنده سرشناس ویویلن،گفته بود "من حاضرم تمام افتخارات جهانیام را در موسيقی بدهم و در عوض بتوانم پنجهی اين مرد روستايی را داشته باشم و از ساز چنين نغمههايی بيرون آورم.»
یا هم چون "عثمان محمد پرست"که از کنده درخت توت، نوایی می نوازد سحرآمیز.
افتخار نشستن پای زخمه های هرسه استاد را دارم دراین میان اما درود می فرستم به روح حاج قربان سلیمانی که احیاگرونجات دهنده مقام های موسیقی فولکوریک استان خراسان است.روحش ازدوتار جدا مباد.
خدایا اگر درخزانه ات کالایی به نام صبر وتحمل موجودی داری،به این بنده خسته ات عطا کن.نمی دانی کارکردن دراین مطبوعات چقدرسخت وزجرآوراست.
پی نوشت: اگر درمطبوعات کشور-چه محلی وچه سراسری-100خبرنگار اقتصادی می شناسید،لطفا نام من را همان آخرین نفرثبت کنید.حتی می توانید ثبت هم نکنید.بیندازیدش دور.بهش فکرنکنید.یا هرکاردیگری که دوست دارید. فقط به خاطر خدا اگرخودتان کارنمی کنید،بگذارید من کارکنم.

به آرش حسن نیا زنگ زدم تا حالشو بپرسم.بدجوری گریه می کرد.ارتباط قطع شد.نگران شدم امانفهمیدم چی شده که مهدی نوروزیان پیام داد"مهران قاسمی فوت کرد"مهران رو با ترجمه های خوبش درروزنامه های مختلف می شناسیم.من 7سال پیش توی روزنامه توسعه با مهران همکاربودم وبعد، جاهای مختلف همکاری داشتیم.مهران خیلی زود رفت.خیلی زودترازاون که فکرش روبکینم."چاق"خونسردی که حالا معلوم شد خیلی هم خونسرد وبی خیال نبوده.به اتفاق خیلی ازبچه ها رفتیم خونه اش.همه بودن.همه به جز خودش.هنوزجسدش رو ازتوی اتاق خواب بیرون نبرده بودن.پدرش چای تعارف می کرد ومی گفت: بفرمایید مهران خیلی مهمان نواز بود.به احترام پدرش چای برداشتیم امااز گلوی کسی پایین نرفت.چای خونه مهران سرد شد مثل بدن بدون روحش،توی اتاق خواب ابدی.سخت ترازهمه شنیدن گریه های خانمش-سارامعصومی- بود.
برای آرامش روحش دعا می کنم.
خداحافظي با مهران قاسمي-اکبرمنتجبی
خداحافظ سوسیالیست دوست داشتنی-رهام
«هیچ چیز شرایط، وضعیت، منزلت و جایگاه یک تمدن را بهتر از سیاستهای مالی که توسط نظام سیاسی آن کشور تنظیم میشود، بیان نمیکند.» (جوزف شومپیتر)
فرجام این بود که نخستین بودجهنویس تاریخ اقتصاد ایران در حالی که در راه دومین مجلس شورای ملی، سیاهه بودجهاش را بر سینه میفشرد، به ضرب گلوله یک تبعه گرجی، از پای درآید تا نان و دخل و خرج یک سال مردم ایران به خون آغشته شود.صنیعالدوله هدایت، تکنوکرات مشروطهخواهی که در نخستین دوره مجلس، بر کرسی ریاست تکیه زده بود، به عنوان وزیر مالیه کابینه مستوفیالممالک «بودجهای تنظیم کرده بود که درآمدهای آن 14 میلیون و 116 هزار و 600 تومان و هزینههای آن 14 میلیون و 618 هزار تومان برآورد شده بود. این بودجه 500 هزار تومان کسری داشت و عمدهترین بخش درآمد آن را مالیات بخش کشاورزی تشکیل میداد.» (اصول تنظیم و کنترل بودجه دولتی)صنیعالدوله، نخستین بودجه اقتصاد ایران را براساس اصول فنی و در حالی تنظیم کرده بود که به درآمدهای نفتی اتکا نداشت و در آن «اصل وحدت» بودجه رعایت شده بود.نمایندگان وقت مجلس به این بودجه رای مثبت دادند تا بودجه خونین، راهبرد دخل و خرجهای یکساله کشور باشد.
یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما،بی سوادی وبافت قلدرپرور پلیس کشوراست. می شود این گونه گفت که پلیس ایران برخلاف خیلی ازکشورها،نیرویی نظامی وامنیتی است وبه هیچ عنوان نمی شود از این نیروی نظامی توقع برخورد توام با احترام با مردم را داشت.
نیروی انتظامی از ترکیب نیروهای ژاندارمری ،کمیته انقلاب وشهربانی تشکیل شده ومتاسفانه به جای این که نیروهای مودب شهربانی ونیروهای منظم ژاندارمری، نیروهای آموزش ندیده کمیته را تحت تاثیر قرار دهند،به دلیل تقسیم ناعادلانه واشتباه فرماندهی ومسوولیت ها،به شدت تحت تاثیرنیروهای رادیکال قرار گرفته اند.
بادیدن این عکس ها خونم به جوش می آید وخودم را می گذارم به جای پسری که دست به کمرایستاده ودارد شکستن خودش وخانواده اش را به چشم می بیند.من نمی توانم بپذیرم که پدراو گناهکار است.شاید هم باشد اما این را آن گروهبان لندهور گردن کلفت که دارد عرق می ریزد ودرعنفوان جوانی،حس قدرت طلبی اش را درمقابل دیدگان دخترکی معصوم وپسرکی مغموم به رخ می کشد،نمی تواند ثابت کند.
خدا نگهدار"جناب سرهنگ سیاسی" باشد که شنیده ام سکته کرده ونصف بدنش فلج شده که او اگرقلدری گروهبانکی را این گونه می دید، برسرش داد می زد که" به تو گفته اند برو کلاه بیاور وتو سر بریده ای "
چقدرسنت بدی درنیروی انتظامی ما رواج داده اند که ترک را درشهرفارس ها گماشته می کنند وفارس را درشهر ترک ها.سربازکرد را به میان عرب ها می فرستند وگروهبان عرب را به میان فارس ها تا جوانک ها عقده گشایی کنند ودراین میان کسی مجال حرف گفتن نداشته باشد که محتسب خشن است وبیدار.
به گمانم جوانک قلدری که این گونه به حریم خصوصی خانواده ای یورش برده،از خیل بازماندگان تحصیل سوم راهنمایی است که نمی دانم از کجا آبادکی به تهران منتقلش کرده اند تا خوب جوانی کند وخوب خوش بگذراند.
محض رضای خدا یک نفربگوید اگر پدر گناهی کرده است،چرا مثل صاعقه برسر زن وفرزندانش فرودآمده اند؟
عیدسال گذشته بود که چندساعتی باهم توی طبیعت زیبای اطراف کاشمر گشتی زدیم وصحبت کردیم.دیگه ندیدمش اما همیشه نوشته هاشومی خوندم.آدم بی نظیری که قطعا روی آدم هایی مثل من،رضا خجسته،جوادروح،یاسین محمدی،امیرقادری و...تاثیر گذاربوده.
این آدم نازنین فرهاد جعفری نام دارد که مشهدی ها هم خوب می شناسنش. کاندیدای متفاوتی که درانتخابات مجلس چهارم یا شاید مجلس پنجم، شانس اول حوزه مشهد بود اما نگذاشتند ونشد.
فرهاد عزیز حالا سایتی دارد به نام "گفتم گفت"
روی همه چیز کاغذی چسبانده اند با این عنوان"انتقال به قلهک"
روی کامپیوتر،روی میزها وروی مانیتورها.
این کاغذهارا اکبرمنتجبی چسبانده ویا داده بچسبانند. دوساعت از نیمه شب گذشته است. همه درخواب وبیداری دارند کاخودشان را می کنند.یکی صفحه آرایی می کند، یکی صفحه می خواند ویکی مقاله اش را اصلاح می کند. تحریریه نیمه جان هم میهن درسکوت وتاریکی بامداد پنج شنبه،درخود فرورفته است که ناگهان مریم شبانی پقی می زند زیر خنده.رضا خجسته هم.مهران کرمی وبقیه.هرکس می بیند می خندد.
پشت اکبر منتجبی کاغذی چسبانده اند بااین عنوان"انتقال به قلهک".
***
باید از خیابان به آفرین وکوچه سپاسی خداحافظی کنیم.خداحافظی از این کوچه، یعنی خداحافظی از هم میهن.
سه ساعت از نیمه شب گذشته است.بچه ها خسته ترازآن هستند که مثل سرشب،شوخی کنند.کاربه کندی پیش می رود.
کارما تمام شده است. علی خردپیردارد همه اطلاعات روی هارد کامپیوترگروه اقتصادی را منتقل می کند به فلش مموری.
مهدی نوروزیان کتاب هایش را می گذارد داخل نایلونی ومحسن یعقوبی هم دارد با ولع همیشگی اش، چای می خورد.شاید آخرین چایی که در نیمه شبی می شود درساختمان هم میهن خورد.
فردا وفردا ها را می رویم به قلهک.
جایی بالاتر ازاین جا.اما چه می دانیم که فرورفته ایم.پایین تروپایین تر.
نزدیک افطاردیروز،اکبرمنتجبی که داشت لابه لای کتاب های آقای کرباسچی جست وجو می کرد،جزوه ای دستم داد که برایم جالب بود.
"طرح مالکیت فراگیربه عنوان ابزاری برای فقرزدایی،گسترش فعالیت اجتماعی وتوسعه اقتصادی" این طرح مطالعاتی،کار مرکز تحقیقات وبررسی های اقتصادی اتاق ایران است که بعدها مبنای اصلی طرح سهام عدالت قرار گرفت.
ازمدت ها پیش دنبال این طرح می گشتم ونمی دانستم که پرویز صداقت ودکتر زال پورهم درتهیه این طرح،به خانم فیروزه خلعتبری،کمک زیادی کرده اند.
این طرح درسال 1376 تهیه شده است ومن هنوز وقت نکرده ام آن را بخوانم اما یک چیز برایم مشخص شده است.سیاست مداران ما طرح دزدهای قابلی هستند.
سوای این که سهام عدالت چیز خوبی است یابد، خیلی متاسفم که نسخه پیچیده شده توسط گروه خانم خلعتبری،شعارانتخاباتی سه گروه مختلف درانتخابات ریاست جمهوری شد اما هیچ کس از تهیه کنندگان اصلی طرح،یادی نکرد.
اپیزود اول:
روایت غم انگیز علی را درمورد پایان شرق خواندم.روایت من هم از فرجام هم میهن دست کمی از نوشته علی ندارد.
هرروز به ساختمان چهارطبقه وخلوت هم میهن می رویم وهرروز این پرسش احمقانه را ازهم می پرسیم؛ازهم میهن خبری نشد؟
این پرسش، این روزها آن قدر تکراری وغم انگیز شده است که گاهی اگر در مواجهه با آقای کرباسچی یا عطریان فر، مطرحش می کنم، حتما اضافه می کنم که "ببخشید سوالی احمقانه وتکراری را مطرح می کنم"
درهرصورت به روزهای آخر حضورمان درساختمان خالی هم میهن نزدیک می شویم وباید همه چیز را فراموش کنیم.
اپیزود دوم:
دیروز بچه ها پول گذاشتند تا برای افطار چیزی تهیه کنند.نان سنگک وکمی پنیر وخرما.چه افطاری غم انگیزی.
اپیزود سوم:
همه به هم وفادار مانده ایم.چندتایی ازدبیران گروه های مختلف هم میهن.هرکسی پیشنهادهای خوبی داشته است اما نمی دانم این جماعت را چه شده است که هیچ کدام ترک هم میهن نکرده اند.
از محمد قوچانی که می دانم تحت فشارشدید قرار گرفته است تا درروزنامه...مسوولیت بگیرد تا اکبرمنتجبی وبقیه.
ازمیان بچه های گروه اقتصادی هم علی خردپیر-مهدی نوروزیان ومحسن یعقوبی، هرروز به ساختمان غم انگیز هم میهن سرمی زنند.
اپیزود چهارم:
ما تجربه های زیادی از توقیف داریم اما حالا باورکرده ایم که هیچ وقت،فضای مطبوعاتی، تا این اندازه بسته وناامید کننده نبوده است.
خداراشکر می کنم که شعار دولت نهم، مهرورزی وعدالت است اگرنه، خدا می داند چه بلایی سرمان می آوردند.بعضی ها بحث زمین گذاشتن قلم وترک فضای سیاسی را مطرح کرده اندوشاید یکی ازهمین روزها از زمین بازی خارج شوند.آنها حتما بهانه ای دارند ومی توانند اما ما چه کنیم؟
با مهران كرمي كاركرده باشي و اعتراف نكني كه آدم نازنيني است،بي انصافي كرده اي.
هميشه جزو اولين نفرهايي است كه كار را شروع مي كند وآخرين نفرهايي كه از تحريريه خارج مي شود.
نه اين كه مهران آدم منصفي هم هست، دليل ديگري هم وجود دارد كه من از دبير تحريريه هم ميهن وشهروند امروز تعريف مي كنم: ماهم هروقت بي كار مي شويم، سرهمديگر را مي تراشيم.
عباس سماكار نويسنده كتاب "من يك شورشي هستم" كه درجريان وقايع سال 1352 به همراه 11 نفر ديگر به اتهام اقدام عليه خاندان سلطنتي بازداشت شده بود، به گفت وگوي من با ايرج جمشيدي واكنش نشان داده است.
***
ايرج جمشيدي در گفت وگويي كه درشهروند امروز منتشر شد، مدعي بود كه ماجراي گروگان گيري خاندان سلطنتي، در محفل حشيش كشي طرح شده بود واگر ساواك وارد ماجرا نمي شد، هيچ اتفاقي نمي افتاد.
واين هم جواب عباس سماكار:
اخیرا ایرج جمشیدی در یک گفتگوی روزنامه اي مطالبی در باره پرونده پیشین ما در دادگاه رژیم شاه «طرح گروگان گیری رضا پهلوی در سال ۱٣۵۲ شمسی» گفته است که من می کوشم در این نوشتار به آن پاسخ بدهم.
خیلی متاسفم. روزنامه شرق هم توقیف شد.
بچه های ادبی روزنامه شرق دیروز با "ساقی قهرمان" گفت وگو کرده بودند.ساقی قهرمان که کیهان درخبر ویژه اش اورا به عنوان همجنس باز معرفی کرده است درکانادا زندگی می کند.
این هم وب سایت ساقی قهرمان
برای خودم وهمه متاسفم.
هم میهن که منتشر می شد هرروز کشمکش بامزه ای میان ما(گروه اقتصادی) گروه صفحه آرایی وگروه فنی در می گرفت محمد قوچانی هم معمولا رای به محکومیت ما می داد.
به خاطر محدودیت های چاپ، چاره ای نداشتیم جزاین که سه صفحه اقتصادی را درفرمی چاپ کنیم که درنهایت باید ساعت 5 به چاپخانه ارسال می شد اما ما بیشتر روزها تا ساعت 7 کار را معطل می کردیم تا صفحه ها شکل خبری وروزنامه ای خودش را ازدست ندهد( به اصطلاح،حالت صفحه لایی را به خود نگیرد)
کشمکش ها هرروز ادامه داشت ومعمولا سردبیر روزنامه که از طرف گروه فنی تحت فشار قرار داشت، به محض آماده شدن صفحات اقتصادی، اجازه نمی داد یک بارآن را بخوانیم وبه اصطلاح غلط گیری کنیم.
این کشمکش ها هرروز وجود داشت وفقط من با آن درگیر نبودم، همه گروه ها چنین مشکلی داشتند.
اما امروز شنیدم که مدیران روزنامه همشهری، چاپ خانه مجهزی راه اندازی کرده اند وقرار است به زودی ازآن استفاده کنند.
اگراین اتفاق بیافتد، انحصار چاپ ونشر "ایران چاپ" شکسته خواهدشد ومدیران روزنامه ها، دیگر برای گرفتن وقت چاپ پیش مدیران ایران چاپ، خم وراست نخواهندشد.
البته روی دیگر این قضیه، ورشکسته شدن خیلی از چاپخانه های کوچکی است که سال ها با روزنامه همشهری کار می کرده اند.
چاپخانه دارشدن روزنامه همشهری خبر خوبی است که می تواند الگوی خوبی برای مدیران دیگر روزنامه ها هم باشد.
ستاره ها چيزي نيستند
جزسيگار دردست مردماني كه دردوردست ها
ماتم آزادي گرفته اند
وماه بشقاب كوچكي است
روي چراغي روبه خاموشي
كه فقط آه مي سوزد
وخورشيد ريشخند تولد ستاره هايي است
كه درپاكت سيگار بهمن به انتظار
روشني نشسته اند.
***
مشت محكمي كوبيده شد
به امپرياليسم عشق
وقتي
احساس سهميه بندي شد
***
چه رعب آورمي شود
جهان
وقتي
روشنايي
اسيردامپينگ تاريكي مي شود
***
عاشق اقتصاد آزاد مي شوم
وقتي
نگاهت را خصوصي سازي مي كني
***
كسي چه مي داند شايد شما هم اگر درتحريريه اي سوت وكور،هم ميهن خويش ازدست داده باشيد،شاعری پیشه کنید.
امروز سازمان بورس اوراق بهادار دراقدامي عجيب ونادر، به صورت كاملا آشكار، شاخص بورس تهران را دستكاري كرد.
درسبد سهام شركت هاي بورس تهران، هرشركت، بسته به سرمايه اي كه دارد، به نحوي روي شاخص كل تاثيرمي گذارد.به طور مثال تغيير10 ريالي قيمت سهام شركتي كه 400ميلياردتومان سرمايه دارد، مي تواند شاخص بورس تهران(تپيكس) را10 واحد تغييردهد.
امروز دردادوستدهاي بورس تهران، نماد شركت سرمايه گذاري بانك ملي با تغيير152 توماني درقيمت هرسهم ، بازگشايي شد اما شاخص فقط 2 واحد تغيير كرد.
تعجب كردم وبه وب سايت بورس تهران سرزدم.با كمال تعجب ديدم هيچ نشانه اي از تاثيرگذاري افت قيمت سرمايه گذاري بانك ملي برشاخص بورس تهران وجود ندارد.يعني اين كه شاخص بورس تهران دستكاري شده است.
معمولا دراين قسمت سايت سازمان بورس تاثير نمادها برافت شاخص را اعلام مي كردند اما الان هيچ اثري از "وبانك" نماد سرمايه گذاري بانك ملي نيست.
به اين ترتيب پس ازاين كه بانك مركزي به دليل واهمه از ايجاد فضاي رواني افزايش نرخ تورم ، شاخص محاسبه تورم را دستكاري كرد، اكنون مديران سازمان بورس هم با نگراني از ريزش شاخص بورس به زير 9 هزارواحد، شاخص معاملات را دستكاري كرده اند.
اين يعني تير خلاصي به آخرين نماگراقتصاد ايران.
احمدميدري استاد دانشگاه علامه طباطبايي و يكي از 57 اقتصادداني كه نامه به محمود احمدي نژادرا امضا كرده است ازكاربركنارشد.
همين الان شنيدم دكتر عباس شاكري رييس دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايي هم ازكار بركنارشد.گفته مي شود دكتر مقدس ازاعضاي بسيج دانشگاه علامه قرار است به جاي او بركرسي رياست دانشكده بنشيند.
احمد ميدري كه عضو هيات مديره بيمه دانا بود، سال گذشته از تدريس دردانشكده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايي منع شده بود وبيشتر به صورت حق التدريس فعاليت مي كرد.
عباس شاكري نامه اقتصاد دانان را امضا نكرده بود امااساتيد دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه، بيشترين نقش را درتهيه نامه انتقادي به رييس جمهوري ايفا كرده بودند.
احمدميدري درتماس تلفني كوتاهي گفت: اميدوارم به دليل انتقام دولت ازكاربركنارنشده باشم.
وي نيز بركناري عباس شاكري را تكذيب نكرد.
داوود دانش جعفري وزير اموراقتصادي ودارايي هم سابقه تحصيل دردانشكده اقتصاد دانشگاه علامه رادارد وهم تدريس.
احمدميدري قصد دارد درنامه اي به دانش جعفري،نسبت به بركناري خود اعتراض كند.
دكتر محمد ستاري فر هم تاييد كرد كه دكترشاكري از رياست دانشكده كنار گذاشته شده است.
اين روزها تحريريه هم ميهن خلوت است اما از رونق نيافتاده.همه تلاش مي كنند تا هم ميهن دوباره قد علم كند.
همراه با بعضی از دوستان درگوشه دیگری از شهرفعلا مشغول انتشار نشريه اي هستيم با نام"شهروند" كه به صورت هفتگي منتشر مي شود.
شهروند نشريه اي است بااين مشخصات:
هفته نامه خبری تحلیلی سراسری 
اجتماعی، فرهنگي، اقتصادي، ورزشي
صاحب امتياز : شركت پيوند سليم
رييس شوراي سياستگذاري :
محمد عطريانفر
سردبير : محمد قوچاني
معاون سردبير: مهران كرمي
دبير تحريريه: رضا خجسته رحيمي
دبير اجرايي: اكبرمنتجبي
خبرنامه: حسين ياغچي
تاريخ: رضا خجسته رحيمي
جهان:مهران كرمي
اقتصاد: محمد طاهري
دين:فريد مدرسي
جامعه: محمد رهبر
رسانه: سحر نمازي خواه
حقوق:مريم باقي
ادب:ليلا نصيريها ، مهدي يزداني خرم
انديشه: متين غفاريان
دانش:كاوه فيض اللهي
سينماي ايران: امير قادري
سينماي جهان: محسن آزرم
موسيقي:مجيد رئوفي
هنر:چنگيز محمود زاده
عكس: رضا معطريان
همين الان آقاي كرباسچي درميان تحريريه خالي اعلام كرد روزنامه از 10 روزديگر، پس از طي مراحل قانوني دادرسی منتشر خواهد شد.
آنهایی که درتحریریه برای تعطیلی روزنامه گریه کرده بودند برای انتشار مجدد آن اشک شادی ریختند.
درود بر همه.
تا خبرهاي بعدي، عزت زياد
دردولت آقای خاتمی هر9 روز یک بحران ایجاد می کردند تا دولت اصلاحات ناکارآمد جلوه کند اما نمی دانم محمود احمدی نژاد چرا اصرار دارد که هرروز 9 بحران ایجاد کند.
دیشب خبر انحلال سازمان مدیریت وبرنامه ریزی را که شنیدم، متعجب شدم.با محمد قوچانی نشسته بودیم که این خبر را خواندیم.اگر هم میهن بود، این مطلب به طور قطع تیتر یک روزنامه بود. با این تیتر" احمدی نژاد سازمان مدیریت وبرنامه ریزی را منحل کرد"
واحتمالا گفت وگویی با دکتر نجفی ودکتر رهبر ودکتر ستاری فر و بقیه.
محمود احمدی نژاد تنها رییس جمهور خوشبختی است که همه آرزوهایش، محقق می شود.
پایان سازمان مستقل
شوراي عالي اداري در يكصد و سي و سومين جلسه خود به رياست احمدي نژاد رييس جمهور ، تغيير سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور را به عنوان «معاونت برنامه ريزي و نظارت راهبردي رييس جمهوري» تصويب كرد.
بر اساس اين مصوبه ، مقرر شد سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور تحت عنوان «معاونت برنامه ريزي و نظارت راهبردي رييس جمهور» در نهاد رياست جمهوري ادغام شود.
بر اساس اين گزارش رييس جمهور در جلسه شوراي عالي اداري درباره هدف تغيير عنوان و كاركرد اين سازمان گفت: با توجه به تغيير ماموريت هاي سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور ، بايد ساختار اين نهاد نيز دچار تحول شود كه هدف از آن تقويت و ارتقاي نظام برنامه ريزي و نظارت در كشور است .
به گزارش فارس احمدي نژاد در عين حال يادآور شد: سازمان هاي تحت پوشش سازمان مديريت و برنامه ريزي زير نظر دستگاههاي اجرايي مرتبط به فعاليت خود ادامه خواهند داد.
رييس جمهور از سال گذشته تحول در سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور را كليد زده بود . احمدي نژاد همچنين هفته گذشته از لزوم تغيير نظام هاي برنامه ريزي و مديريت ، بيمه و پولي – بانكي در كشور سخن گفته بود.
شوراي عالي اداري در تصميم ديگري با توجه به تعدد شوراها در تشكيلات دولتي مقرر داشت برخي از شوراها در يكديگر و يا در كميسيون هاي مختلف دولت ادغام شوند.
بر اساس اين مصوبه ، قرار شد تصميم ادغام شوراها در جلسه اي به رياست معاون اول رييس جمهور و 4 نفر به انتخاب رييس جمهور اجرايي شود.
بدينوسيله از ابراز همدردي همه دوستان وآشنايان كه با فرستادن تاج گل، درج اگهي ترحيم وشركت درمراسم تدفين "هم ميهن"، مارا شرمنده كردند،تشكر وقدرداني مي كنيم. اميدواريم درشادي هاي همه جبران محبت كنيم.
مثل پيرمردي كه پسرش شهيد شده است، نشسته ام درگوشه تحريريه اي خالي.
مثل مادري كه دخترش خودسوزي كرده است، گريه نمي كنم كه عزيزي ازدست داده ام، گريه مي كنم كه روزگار نامرد است.
مثل خانواده اي كه عزيزشان را مرداب خورده است، نشسته ام وفكر مي كنم چه كسي بايد فنجان هاي خالي قهوه وزيرسيگاري هاي لب پريده را جمع كند.
سيگار ديگر عمق اندوهم را تسكين نمي دهد.
براي ازدست رفته خودم اندوهگين نيستم.براي خورشيدي، غم گرفته ام كه در دوردست آرزوهاي سرزمين مادري ام غروب كرده است.براي آزادي .
روزنامه هم میهن متن نامه ای را منتشر کرده است که 9 ماه پیش توسط فرهاد رهبر وخطاب به محمود احمدی نژاد نوشته شده است.این نامه در کشاکش اختلاف دیدگاه او ومحمود احمدی نژاد نوشته شده وحاوی هشدارهای مهمی به رییس دولت نهم است.فرهاد رهبر دراین نامه خطاب به رییس دولت نهم نوشته است: مسوولان دستگاههاي اجرايي بهزعم خود براي انجام بهتر امور، با نگاهي بخشي، دست به اقدامات پراكندهاي ميزنند كه بروز اين ناهماهنگيهاي بينبخشي، فقدان استراتژي دولت را در ذهن ناظران و كارشناسان دلسوز نظام تداعي ميكند و باعث كاهش كارآمدي دولت، عدم همراهي نخبگان كشور و در نتيجه كند شدن روند خدمتگزاري به مردم ميشود..jpg)
دربخش دیگری ازاین نامه آمده است: بر مبناي بند ج ماده 139 قانون برنامه چهارم، تغيير يا ادغام واحدهاي استاني كه به موجب قانون ايجاد شده است با تصويب مجلس شوراي اسلامي امكانپذير است. تصميم مذكور موجب تضعيف اين سازمان كلاننگر ملي خواهد شد و باب بحث و مجادله درخصوص موضوع را در رسانهها و افكار عمومي ايجاد خواهد كرد كه اين امر در شرايط كنوني به نفع دولت نيست.فرهاد رهبر دراین نامه خطاب به رییس جمهوری نوشته است: خدمت به دولت و ملت شريف جمهوري اسلامي ايران را يك توفيق الهي ميدانم، لذا هرگز خود به استقبال از اين سلب توفيق در مسووليت فعلي نخواهم رفت. در اثبات اين مدعي بهرغم وجود مشكلات متعدد، تا به حال تمام هم و تلاش خود را در جهت تقويت دولت و پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي به كار بستهام، اما با كمال احترام به تصميم جنابعالي، جسارت كرده به منظور اداي تكليف ناچار به ارسال اين مكتوب شدم تا عرض كنم ادامه اين روند [را] كه به انحلال سازمان مديريت و برنامهريزي كشور ميانجامد به مصلحت نظام و دولت نميدانم.
خبر استعفای وزیر اقتصاد راشنیده اید؟
درطول دوهفته گذشته، برای دومین باراست که محمود احمدی نژاد بدون این که وزیر اموراقتصادی ودارایی کابینه اش درجریان قرار گیرد، حکم به تغییرات اساسی در حوزه اقتصاد می دهد.
نخستین بار زمانی بود که احمدی نژاد پس از دریافت گزارش دیوان محاسبات، حکم به برکناری مدیر عامل واعضای هیات مدیره بیمه ایران داد.
هرچند گزارش های دیگری در مورد سرنوشت اعضای هیات مدیره بیمه ایران منتشر نشد، اما شنیده ها حکایت ازآن داشت که احمدی نژاد در صدور حکم خود، اشتباه کرده است.
محمود احمدی نژاد، دومین بارزمانی وزیر اقتصاد کابینه اش را دور زد که او ومدیران ارشد سیستم بانکی، درهمایشی، به تشریح سیاست های اقتصادی دولت پرداخته بودند.آنها تاکید کرده بودند که نرخ سودتسهیلات بانکی، امسال هم تغییر نمی کند اما مقارن ساعت 4بعدازظهر دیروز، محمود احمدی نژاد به صورت رسمی نرخ سود تسهیلات را دربانک های دولتی 2 درصد ودربانک های خصوصی، 5 درصد کاهش داد.
ازنظر قانونی، ممکن است رییس جمهور این اختیار را داشته باشد اما آیا تصمیم محمود احمدی نژاد مبنی بر کاهش دستوری نرخ بهره بانکی را باید تصمیمی کارشناسی شده بدانیم؟
تصمیم گیری رییس جمهوری در دو رویداد مهم اقتصادی دوهفته گذشته، نشان از شکاف میان مرد اول دولت با فرمانده اقتصاد ایران دارد.
دریک سو "دانش جعفری" قرار دارد با دیدگاه طرفداری از اقتصاد آزاد ودردیگر سوی محمود احمدی نژاد است که همه در تحلیل رفتار او دچار بحت وحیرت شده اند.
بعضی از تحلیل گران، معتقدند: محمود احمدی نژاد با این اقدام، کمربه حذف بانکداری نوپای بخش خصوصی بسته است. شاید به این دلیل که مدیران ارشد بانک های خصوصی ایران، به دلیل مشی لیبرالیستی اکبر هاشمی رفسنجانی وطرفداری او از اقتصاد آزاد، همواره طرفدار او بوده اند.
محمود احمدی نژاد چندی پیش ازطریق فشار آوردن به بانک مرکزی، ترکیب هیات مدیره بانک پارسیان را تغییر داد وبه گونه ای علیه عملکرد این بانک سخن گفت که جایگاه آن را نزد افکار عمومی زیر سوال برد.
مدتی بعد برخی اعضای کابینه از دست داشتن بانک پاسارگاد در بحران بازار مسکن خبر دادند واکنون محمود احمدی نژاد روش دیگری برگزیده است. او به صورت مستقیم ونه حتی از طریق وزیر اقتصاد یا رییس کل بانکی مرکزی ویا شورای پول واعتبار، نرخ سود تسهیلات بانکی را کاهش می دهد.
شاید به همین دلیل است که ازدیشب، گفته می شود داود دانش جعفری قصد دارد استعفا کند.
واقعا محمود احمدی نژاد با درپیش گرفتن چنین رفتاری، به دنبال اثبات چه چیزی است؟
"علی حق" دوست روزهای پرخاطره ام، ازمن خواسته است دربازی جدید بلاگر ها شرکت کنم.این هم از تاثیر گذارترین آدم ها یا پدیده هایی که مسیر زندگی ویا فکر من را تغییر داده اند.
۱- همسرم. الهه. صبور ودوست داشتنی.
2- "غلامرضا عید محمدزاده" معلم شیروانی هنر که درسال های خیلی دور، الفبای تئاتر ونمایشنامه نویسی را یادم داد.
3- آقای "علی طباطایی" معلم ادبیاتم که زنگ های انشا جایش را به من می داد تا من کلاس را اداره کنم.من هم "بوف کور" صادق هدایت یا "ماهی سیاه کوچولو" صمد بهرنگی ویا ... رو سر کلاس می خواندم ونقد می کردم.
4- برتولت برشت- نمایشنامه نویس آلمانی(اگرچه کمونیست بود)
5- دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی- استاد مکتب شناسی تئاتر- اولین بار او بود که به ژورنالیسم تشویقم کرد.هرچند استاد تئاتر بود.
6- فرهاد جعفری- عزیزی که به نوشته هایم جسارت بخشید.
7- محسن ایلچی – باوجود تمام غرزدن هایش.
8- دکتراحمد میرمطهری- ازاو یاد گرفتم سالم زندگی کنم.
9- دکترموسی غنی نژاد- او تکلیف یک عمر کلنجار رفتنم با چپ گرایی ولیبرالیزم را مشخص کرد.
من هم برای ادامه بازی از رهام وزیری- امیر لعلی- شهرام شریف- پرویز صداقت- -پویان مشایخ- حامدصمدی-محمد درویش وبهراد مهرجو و بهزاد افشاری عزیزدعوت می کنم.
در "هم میهن" همه چیز روند طبیعی خودش رو طی می کنه. این روزنامه قراره 24 صفحه شامل اخبار وتحلیل های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی داشته باشه.
علاوه براین، قراره روزنامه دومی هم در 16 صفحه با قطع کوچک، هرروز منتشر بشه.
درمورد قیمت روزنامه هنوز چیزی نمی دونم.
"هم میهن" سه صفحه اقتصادی داره که یکی ازاین صفحه ها به رویدادهای روزانه اقتصادی اختصاص داده شده. یک صفحه هم برای تحلیل وقایع اقتصادی ونقد سیاست گذاری ها درنظر گرفته شده ودرنهایت یک صفحه هم برای تحلیل اخبار بازار مالی اختصاص داده شده است.
دراین صفحه ها، ستون های ثابتی داریم که ازهمین الان به همه پیشنهاد می کنم دنبالشون کنند.
نگاه "هم میهن" به اقتصاد، نگاه به اقتصاد آزاد است وفکر می کنم در کنار روزنامه های شرق، کارگزاران ودنیای اقتصاد، مربع خوبی برای تحلیل وقایع اقتصاد ایران از دید اقتصاد آزاد تشکیل شود.
شرق هم می آید
دارم سعی می کنم به فضای جدید عادت کنم. گوشه یکی از سوئیت های "هم میهن" میزی گذاشته اند برای بچه های گروه اقتصادی.
اجتماعی ها، با محوریت "مریم خرسند" همسایه ما هستند وآن طرف هم، بچه های حوادث می نشینند.
بچه های گروه سیاسی روزنامه در سوئیت کناری ما می نشینند.آن جا "جواد روح" است و"رضا خجسته رحیمی" و البته " اکبر منتجبی". بچه های بین الملل هم هستند.
آرام آرام همه چیز دارد سر جای خودش قرار می گیرد. کامپیوترها را کم کم سر هم می کنند. اینترنت راه می افتد. خیلی ها شیرینی به دست توی تحریریه می چرخند. چهره های جدید. چهره های قدیمی.لیوان های چای. سیگارهایی که دود می شود. آدم هایی که عجله دارند وآدم هایی که به آینده روزنامه فکر می کنند.
هرکسی گوشه ای از کار را گرفته است. همه چیز نظم خاصی دارد. آدم ها به هم معرفی می شوند. دوستی های جدید آغاز می شود.کدورت های قدیمی به فراموشی سپرده می شود. هرکس طرح جدیدی برای اداره صفحه اش دارد.
سنگ های استفاده شده در کف راهرو ها صاف است. خیلی ها می سرند ودست می گیرند به نرده ها. آسانسور بالا وپایین می رود.
این جا " هم میهن" است.
" هم میهن" در گذشته ای نه چندان دور، روزنامه ای معتبر بوده است. روزنامه ای که در عمر کوتاه فعالیت اش، بسیار موفق نشان داد.من، پا جای بزرگان اقتصادی این روزنامه گذاشته ام ومی بینم که جای پای آنها خیلی بزرگ تراز من است.
دیرزمانی، مسوولیت گروه اقتصادی این روزنامه ، با " علی میرزاخانی" بوده است. او هنوز به خاطر دارد که روز اول چگونه وارد روزنامه شد.
" دخترم بهاره، روزی متولد شد که رفتن من به هم میهن قطعی شده بود. ازبیمارستان که بیرون آمدم، از شیرینی فروشی نانسی، شیرینی خریدم وبه روزنامه رفتم"
درگروه اقتصادی این روزنامه، روزگاری، "محمد صادق جنان صفت"، " محمود صدری"،" محسن ایلچی"،" مرجان شهریاری" و" رضا قزی پور" هم، قلم فرسایی کرده اند.آقایان "جنان صفت" و" صدری" اکنون، عضو بزرگان روزنامه های دنیای اقتصاد وکارگزاران هستند.
محسن ایلچی دبیر گروه بورس دنیای اقتصاد است ومرجان شهریاری هم دبیر گروه خودرو همین روزنامه.رضا قزی پور از مطبوعات کنار کشیده و در بانک کارآفرین، مدیریت می کند وعلی میرزاخانی هم سردبیر دنیای اقتصاد است.

نزدیک به دوسال است که در روزنامه دنیای اقتصاد قلم می زنم.
دراین مدت روزگارخوبی داشته ام.هیچ شکی ندارم که جدایی از
این روزنامه،تا مدتی سیستم احساسی من را مختل خواهد کرد.روزها وشب های خاطره انگیزی در این روزنامه داشته ام.یاد ساعت های با علی بودن. با رهام وشهرام سیگار کشیدن وبا محسن ایلچی شوخی کردن هیچ وقت از یادم نمی رود.دنیای اقتصاد روزنامه ای است که دوست اش دارم ومی دانم جدایی ازآن خیلی سخت است.حالا که دارم از این روزنامه جدا می شوم، نمی توانم احساس ام را در مورد علی میرزاخانی، سردبیر موفق دنیای اقتصاد، عیان نکنم.او بدون شک، یکی از سالم ترین، باسواد ترین روزنامه نگاران اقتصادی کشور است.
دراین مدت برای او حاشیه های زیادی داشته ام ومی دانم که همیشه پای من ایستاده است ومی دانم که بهتر از هرکسی، شرایط رفتن من را درک می کند .
اما درمورد "مدیر مسوول خودم".
به خدا دروغ نمی گویم.چاخان هم نمی کنم. غلو هم نمی کنم.
"علیرضا بختیاری" یکی از بهترین مدیران مسوولی است که تا حالا با او کارکرده ام. آدمی زیرک، مهربان، دست ودل بازو سالم.این ها خصوصیت هایی است که در طول دوسال گذشته دراو یافته ام. باور کنید، بااین وجود، جدایی از روزنامه دنیای اقتصاد خیلی سخت است.
از "دکتر غنی نژاد" چه بگویم؟
آزاده مردی که همیشه طرفدار همه نوع آزادی است. به خصوص از جنس اقتصادی اش. روزهای یک شنبه وچهارشنبه، به روزنامه می آمد وما کلی از حضوراش استفاده می کردیم.به نظر شما سخت نیست که "دکتر غنی نژاد" را نبینید؟
اما "منصور نمایشی"که به صورت اسمی، مدیر روابط عمومی روزنامه است اما به صورت رسمی "عسل" روزنامه.
همیشه وقتی از کاروحواشی آن خسته می شدم، به دفتر او می رفتم وبعداز چند دقیقه درد دل کردن" کاتارسیس" می شدم وبرمی گشتم.جدا آدم با صفایی است.
دیگر باید از کی یاد کنم؟ از مسعود سیفی اعلا،مجید اسکندری،علی رضا باغانی، همایون دارابی، حمید رجبی، جعفر پورحسن،محسن اسدی، کتایون همایونی، خانم بلوکی، خواهران گل ریز، برادران کثیری و...
اسم زیاد دارم، با احساسات زیاد.
اما قرار است به کجا بروم؟
حالاکه "رامین رادنیا " لطف کرده است واجازه من رااز بزرگان دنیای اقتصاد گرفته است، باید بگویم از روز شنبه، پشت میز اقتصادی روزنامه "هم میهن" می نشینم.روزنامه ای به مدیر مسوولی" غلامحسین کرباسچی" وسردبیری" محمد قوچانی".
پس درک می کنید اگر بگویم این طرف قضیه هم خوشایند است.کارکردن با دوستان قدیمی.
بیابان زدای بلاگستان که تا دیروز فریادهایش را وزنجموره هایش را می شنیدیم و
غم بادهای ایرانی اش را می دیدیم، دراعتراض به آب گیری سد سیوند و غرق آب شدن تمدن تنگه بلاغی، تصمیم به سکوت گرفته است.درویش که در طول چندماه گذشته، به اندازه یک خبرگزاری، ازمحیط زیست وبیابان های ایران خبر وگزارش تولید کرده است، حالا می خواهد دست از کیبورد بکشد.نمی دانم خسته شده است ویا به تجدید قوا نیاز دارد اما هرچه هست، عادت ندارم اورا ونوشته هایش را نخوانم.
درویش عزیز:
اگرچه به تو حق می دهم اما فکر می کنم سکوت تو در جنجال های دیگران گم می شود.شمعی که برای محیط زیست ایران برافروخته ای، غنیمت است واز تو می خواهیم بمانی وباز هم برای ما از بیابان بنویسی واز بیابان بگویی.