<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های من</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های اقتصادی یک روزنامه نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 20:20:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خوش به حال مردم گناباد</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بیشتر وقت ها کار روزانه درشهروند امروز که به پایان می رسید، به احمد زیدآبادی تعارف می کردم که می رسانمت وهمیشه می گفت:این بهترین پیشنهادی بود که امروزشنیدم وتقریبا هر روز می پذیرفت و مجالی می داد تا از هم صحبتی اش در راه بندان بزرگ راه های صدر وچمران نهایت استفاده را ببرم.درمیانه راه صحبت هایش گل می انداخت واز کودکی هایش می گفت.اززندگی سخت وکارهای دوران کودکی ودشواری هایی که برای درس خواندن تحمل کرده واز فراز ونشیب های روزنامه نگاری اش.یادآوری آن روزها درشرایطی که احمد در زندان به سرمی برد وهیچ دریچه امیدوارکننده ای روبروی خود نمی بیند،بسیار تلخ وغم انگیزاست.اگرنمی شناختم هرگز نمی نوشتم اما دردم این است که خوب می شناسمش.چندسالی می شود که افتخار دوستی وهمکاری اش را دارم ومدت هاست که نوشته هایش را می خوانم ودیدگاه هایش را می شناسم.احمد زید آبادی به معنای واقعی یک آزادی خواه است وچقدر مایه تاسف وناراحتی است که روزنامه نگاری به نازنینی احمد زید آبادی پشت میله های زندان باشد.گفته اند زید آبادی را برای تحمل دوره ای شش ساله به گناباد تبعید می کنند خوش به حال مردم گناباد که مرد نازنینی مثل احمد زید آبادی گام به خیابان هایش می گذارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 20:20:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=342</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برباد رفته//فرازونشیب مردی که دیگر امپراطور بازار سرمایه نیست</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بخشی ازاین مطلب با کلی جرح وتعدیل در روزنامه اعتماد چاپ شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 173px; HEIGHT: 133px&quot; height=150 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/news/2009/dec/01/images/d9ebcbeacc814bfcef49e664e4d2bce4.jpg&quot; width=345 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گویند بورس تهران خوش استقبال و بد بدرقه است. مصداق این بی وفایی ظهور سهامداران زیادی  در یك محدوده زمانی بلند مدت و سقوط آنها به فاصله ناچیز است.یكی از مصادیق بارز این ظهور و سقوط ها، رسول تقی گنجی است. رسول گنجی كه زاییده ودست پرورده اقتصاد بیمار ایران درسال های اخیراست، نمونه خوبی از سرمایه گذاران بدخیم ایرانی است كه گاهی در سریال های تلویزیونی ایران می بینیم.مردی كه درپایان فیلم اسیر كارهای بدش می شود وبه دام قانون می افتد.با این تفاوت كه درپایان سریال های ایرانی،پلیس متهم را به دام می اندازد اما درمورد رسول گنجی زمانی حكم صادر می شود كه او درایران نیست.سهامداران قدیمی بورس و افرادی كه در سال های آغازین دهه 80 اقدام به خرید و فروش سهام می كردند، به طور قطع با نام رسول تقی گنجی آشنا هستند. مردی كه زمانی ادعا كرده بود &quot;یك درصد GDP ایران &quot;است.مردی كه اعتراف كرده بود كه دربورس تهران 2میلیارد دلار دارایی دارد.گنجی روزگاری قبله آمال سهامداران بود. شخصی كه خرید سهام یك شركت وی، صف های خرید و رشد قیمت باورنكردنی را برای سهام مزبور در پی داشت. این جو روانی به گونه ای بود كه حتی شایعه خرید سهام توسط گنجی اثری مشابه خرید واقعی داشت و سهامداران را به ایجاد صف ترغیب می كرد. اما اكنون دادگستری تهران رسول گنجی را به زندان وپرداخت جریمه محكوم كرده است.این درحالی است كه  اكثر شركت های گنجی یا مدت هاست كه به دلیل شفافیت در اطلاع رسانی با توقف طولانی مدت نماد مواجه هستند یا دچار زیان عملیاتی شده اند كه در نهایت متضرر اصلی سهامداران خرد هستند.گنجی درحال حاضر درایران نیست و به صورت دردناكی در آمریكا به سر می برد.او قسمت زیادی از بینایی اش را ازدست داده و با ویلچر رفت وآمد می كند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 12:58:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غمی نیست</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description>یک بار سربازی دیدم که زیر لبه کلاهش نوشته بود&quot;این نیز بگذرد&quot; رفیقش هم نوشته بود&quot; چون می گذرد غمی نیست&quot;.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=340</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قوچانی آزادشد</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>محمد قوچانی آزاد شد.الان باهاش صحبت کردم.به امید آزادی احمد زیدابادی وبقیه </description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 07:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آزادشان کنید</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>                                          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://jomhooriyat.files.wordpress.com/2009/09/titr1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تشکر از :&lt;A href=&quot;http://jomhooriyat.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;جمهوریت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 08:24:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا اصلش را بدهيد</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                      &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 208px; HEIGHT: 319px&quot; height=465 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.khabgard.com/images/sabzijat/ghoochani_yazdanikhorram.jpg&quot; width=292 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشتن از محمد قوچاني خيلي سخت ترازنوشتن در مورد هدفمندي يارانه ها يا ضريب جيني وتوزيع عادلانه درآمد است.وقتي مي خواهيم از او بنويسيم نمي دانيم بايد از كدام توانايي واستعداش بنويسيم.از قدرت تحليل گري اش در سياست يا ازتوانايي اش در تحليل مسائل اجتماعي.از نبوغ ونوآوري اش در روزنامه نگاري يا از نگاه مدرن اش به مقوله انديشه.محمد قوچاني نه فقط يك روزنامه نگار پرسشگر وسازش ناپذير كه يك نويسنده با تعهد است كه هربار نشريه جديدي روانه بازار كرده،روزنامه نگاري ايران را چند گام به جلو سوق داده است.اين توصيف ها واين تعريف ها براي محمد قوچاني اغراق نيست وتاريخ بهترين گواه براي اين ادعاست.او روزنامه نگاري را ازميانه هاي دهه 70آغاز كرد ودرحالي كه مدت زمان زيادي از حضورش نمي گذشت،ايده هاي تازه اي به روزنامه نگاري ايران هديه داد.حضورش در روزنامه هاي به ياد ماندني &quot;دوم خردادي&quot;، درخاطر همه مانده وهيچ كس نيست كه نوشته هاي پرشور اورا ازياد برده باشد.قوچاني اما جريان اصلاح طلبي را دراوج قدرت پشت سر گذاشت ورفته رفته خود را مقيد به نقد اين جريان كرد.حضورش در روزنامه همشهري با انتشار ماه نامه و يك ويژه نامه روزانه بسيار موفقيت آميز بود اما درميانه هاي سال 1382،محمد قوچاني نبوغش را درمديريت روزنامه اي بي نام ونشان به رخ كشيد تا فصل تازه اي در روزنامه نگاري ايران آغازشود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او خورشيد بي نام ونشاني را از&quot;شرق&quot; بيرون كشيد وآن را برآسمان مطبوعات فارسي زبان آويخت.خورشيد اوهر روز از شرق طلوع مي كرد اما آيينه اي بود براي بازتاباندن نوربه غرب،شمال وجنوب آگاهي.مردمي كه آزادي خواه بودند  وچرخ اقتصاد را مي چرخاندند،به اقتصاد آزاد اعتقاد داشتند وماليات مي دادند ودرسياست،به بلوغي بي سابقه رسيده بودند،هرروزصبحشان را با طلوع خورشيد شرق آغاز مي كردند.شرق آن روزها نه فقط يك روزنامه،كه يك دانشنامه از تحليل وقايع كوچك وبزرگ سياسي واقتصادي واجتماعي بود كه يك شهروند آزادي خواه عطش آگاهي اش را با آن سيرآب مي كرد.خورشيد با محمد قوچاني سه سال از شرق طلوع كرد تا اين كه روزنامه نگار جوان،عزم به انتشار هفته نامه وبعد روزنامه اي متفاوت كرد.نخست هفته نامه شهروند امروز بود كه قوچاني وعطريانفر درسومين تجربه همكاري مشترك ،آن را به شهروندان معرفي كردند.شهروند امروز كه پيش ازآن،نشريه اي گمنام در استان اصفهان بود،با نبوغ محمد قوچاني به بازار عرضه شد وآنها كه نخستين شماره از دور جديد اين نشريه را به صورت يك سالنامه دراسفندماه 1385روي كيوسك ديدند،آن را به فهرست نشريات مورد علاقه خود اضافه كردند.شهروند امروز پس ازآن با شكلي جديد،ايده اي نو وساختاري دلنشين  جاي خود را باز كرد وآنها كه معتقد بودند روزنامه شرق،درحقيقت هفته نامه اي است كه به صورت روزانه منتشر مي شود،اين بار با هفته نامه اي مواجه شدند كه يك هفته زمان، براي خواندن آن اندك بود.درهمين ايام،روزنامه به محاق تعليق رفته هم ميهن دوباره اجازه انتشار يافت ومحمد قوچاني باري ديگر مجال پيدا كرد تا نبوغش در روزنامه نگاري را به اثبات برساند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هم ميهن كه چهارمين كار مشترك محمد عطريانفر ومحمد قوچاني به شمار مي رفت،اين بار غلامحسين كرباسچي را هم دركنار خود داشت تا خاطره تولد روزنامه موفق همشهري درابتداي دهه 70 دوباره زنده شود.هم ميهن،هم چون همشهري در42 شماره قدرت سازمان دهي ونوآوري اين گروه را به رخ كشيد وپس ازآن دوباره به محاق تعليق رفت .محمد قوچاني وگروه جوانش پس ازآن دوباره در شهروند امروز،با تمركز بيشتري به ادامه كارپرداختند ودرمدت زماني كوتاه توانستند،يك هفته نامه را به نشريه اي تاثيرگذار بر جريان هاي سياسي واجتماعي كشور تبديل كنند.شهروند امروز با مشي آزادي خواهي وطرفداري از اقتصاد وسياست آزاد،به خوبي توانست جاي خود را به عنوان يك محصول مورد نياز طبقه متوسط ونخبگان ودگرانديشان باز كند.درحالي كه اين نشريه مورد قبول بسياري از شهروندان قرارداشت وحتي توانسته بود درميان دولتمردان وسياست ورزان هردو گروه جا باز كند،به تيغ توقيف  شهيد شد تا نامش به تاريخ مطبوعات ايران بپيوندد. محمد قوچاني پس ازان به اعتماد ملي رفت وآن گونه كه همگان مي دانند،روزنامه اي حرفه اي،پرتيراژ وتاثيرگذار را دركوران رقابت هاي انتخاباتي روانه كيوسك هاي مطبوعاتي كرد.اكنون بيشتر از 120 روز از بازداشت محمد قوچاني مي گذرد وهيچ كس به درستي نمي داند اين روزنامه نگار آزادي خواه  به چه دليل بايد در بند باشد؟به عنوان يكي از همكاران اين سال هاي محمد قوچاني،كم تر رغبت مي كنم به پيشخوان كيوسك هاي مطبوعاتي نگاه كنم.به چند دليل مشخص.اول اين كه جاي نشريه اي به سردبيري محمد قوچاني درميان اين همه نشريه رنگارنگ خالي است.دوم اين كه جرياني انحصار طلب،فرصت روزنامه نگاري را ازمن گرفته ومهم تراز همه اين كه كيوسك هاي مطبوعاتي پرشده است از روزنامه ها وهفته هاي نامه هايي كه ايده هاي محمد قوچاني را چه درشكل ساختار وچه درمحتوا سرقت كرده اند.ياد آن روز مي افتم كه مردي ازيك فروشنده مطبوعات خواست هفته نامه شهروند امروزرا به او بدهد واو يكي از همين كپي نامه هاي قرمز رنگ را به اوداد.مرد نگاهي به نشريه انداخت وگفت:لطفا اصلش را بده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 08:18:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب شیرین</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواب دیدم محمد قوچانی زنگ زده که بلندشو بیا.چرا خوابیدی؟سهم من از دیدن محمد همین سه ثانیه خواب وخیال بود.100 روز است که صدایش را نشنیده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنیدم مریم باقی برای نخستین بار موفق شده کتاب برایش ببرد.کتاب برای قوچانی مثل آب برای ماهی است ومن فکر می کنم محمد پس ازگرفتن کتاب ها حسابی جشن گرفته است.دیشب هم با بچه ها توی تحریریه ایران دخت یادی از گذشته کردیم وکلی خندیدیم.یاد روزهایی که اکبرمنتجبی وسط تحریریه یک دفعه می زد زیر آواز&quot; زیدو مو چه کردم،تو با مو چنینی ...&quot; واحمد زید آبادی می خندید وما منفجرمی شدیم از خنده.دیشب مریم باقی از آخرین دیدارش با محمد قوچانی گفت و این که دکتر خوش برخوردی به تیم بازجویان پیوسته واجازه داده برایش کتاب ببرند.به نظر من فضا آرام آرام دارد تغییر می کند و فکر می کنم ظرف روزهای آینده بعضی ازدوستان راآزاد کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:44:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین عکس یادگاری</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description>به قول فرید مدرسی:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.faridmod.blogfa.com/post-369.aspx&quot;&gt;شام آخر روزنامه‌ اعتمادملی در سوگ روزنامه و سردبیر آن&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://xs743.xs.to/xs743/09381/kar03984.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 07:34:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاضی جان</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\taheri\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt; قاضی عزیز.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تو درچندسال گذشته سلطان همه اتفاقات بدی بودی که برای من ودوستان من رخ داد.تو پادشاه خاطرات تلخ منی.به همین دلیل هرگز نمی توانم فراموشت کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا که هردو بیکارشده ایم بد نیست به گذشته فکر کنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نمی دانم چند بار با حکم تو بیکارشده ام.ده بار؟15 بار یا شاید 20بار.مهم نیست.من وتو به یک بازی بی قاعده عادت کرده بودیم.انگار ما را ساخته بودند که بسازیم وتورا ساخته بودند که خراب کنی.ما را ساخته بودند که بنویسیم وتورا ساخته بودند که خط بزنی.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تو گریه های شبانه ما را هرگز ندیدی.تو گریه های محمد قوچانی را ندیدی که وقت سلاخی شدن &quot;هم میهن&quot; چگونه اشک می ریخت.تو هق هق هادی خسروشاهین را بعد از توقیف شهروند امروز ندیدی.تو تکان خوردن شانه های مهدی یزدانی خرم را ندیدی.تو فیلتر سیگارهای کف حیاط شهروند امروز را ندیدی وفنجان های لب پریده ای که گاهی دقیقه ها خیره می شدیم به شکستگی لبه اش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تو وقتی داشتی حکم توقیف یاس را می نوشتی،به چه چیزی می ندیشیدی؟یا زمانی که دستور دادی خورشید شرق در توقیف گاه &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;دادستانی خاموش شود چه درسرداشتی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یادت هست &quot;آیینه جنوب&quot; را چگونه شکستی؟یادت هست&quot; بهار&quot; را به بند کشیدی و&quot;نیم روز&quot; را نیم سوز کردی واعتماد ملی را ازهم پاشاندی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;توگریه های مریم باقی را ندیده ای.گریه های مهدیه محمدی.مادر هنگامه شهیدی ونگرانی های همه مادران وهمسران روزنامه نگاران را اما فردای روزی که نشریه ما را می بستی،چهره ات را درتلویزیون می دیدیم که چقدر راضی هستی از کاری که کرده ای.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt;قاضی عزیز:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این همه روزنامه سربریدی.این همه غم وغصه ایجاد کردی.درود به پشت کارت.ما افتخاربه بازکردن می کنیم وتو به بستن هایت افتخارکن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,0)&quot;&gt;قاضی عزیز:&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فکرمی کردم به خاطر این همه سرکوب و ازتو متنفرهستم اما فکرش را که می کنم می بینم تو هم این روزها به نوعی به درد ما گرفتار شدی.بیکاری این روزهای هردوی ما شاید مجالی باشد برای فکرکردن بیشتر.موفق باشی قاضی جان.به خدا از دیشب که بیکارشدی دیگر از تو بدم نمی آید.بیکاری خیلی بد است قاضی.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 12:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دکتر عزیز</title>
<link>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>&lt;P align=baseline&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG height=250 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8806/ImageReports/8806030524/22_8806030524_L600.jpg&quot; width=296&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احمد جان سلام:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانیم بر توچه گذشته وچه می گذرد.این روزها نیز بگذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربان پایداری وصفایت.آنها که افتخار همکاری با تورا داشته اند می دانند چه می گویم.به خدا نمی دانم چرا بهترین جوانان این کشور باید به این شکل تحت فشارهای سیاسی قرار گیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احمد جان منتظرت می مانم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neveshtehayeman&amp;postid=333</comments>
<dc:creator>neveshtehayeman</dc:creator>
<guid>http://neveshtehayeman.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
